| اولیای عزیز! بار دیگر پاشنه های کفش ام را ور کشیده ام و سپر بدوش راه دیگری را می کوبم. تقریباً ده سال پیش در چنین روزی، نامه وداع دیگری برایتان نوشتم. بطوری که بیاد دارم از اینکه نمی توانستم سرباز بهتر و پزشک حاذق تری باشم سخت تأسف خوردم. اینکه پزشک حاذق تری باشم دیگر برایم جالب نیست. امّا (امروز) آنچنان سرباز بدی نیستم. هیچ چیز در جوهر تغییر نیافته؛ بجز اینکه بسیار آگاهترم و مارکسیسم در من ریشه دوانده و ناب تر گشته است. من به مبارزه بمثابه تنها راه حل آن خلق هائی که برای رهائی خویش می رزمند عقیده دارم و در عقایدم پیگیرم. بسیاری ماجراجویم خواهند خواند؛ ماجراجو هستم، منتها از گونه ی دیگری، از آنگونه ای که جان خویش را به مخاطره می اندازد تا سخنان عادتی اش را به کرسی بنشاند. ممکن است که این پایان کار من باشد. من بدنبال این پایان نمی روم. ولی این پایان در محدوده منطقی احتمالات می گنجد. اگر چنین باشد، آخرین وداعم را می کنم. من شما را بسیار دوست داشته ام. تنها اینکه نمی دانستم این علاقه را چگونه بیان دارم. در رفتارم خشک هستم و فکر می کنم که شما مرا نمی فهمید. فهمیدن من کار آسانی نبود. با این همه لطفاً کلام مرا بپذیرید. اکنون، اراده ای که با شعف صیقل اش داده ام بمدد پاهای لرزان و شش های خسته ام خواهند شتافت. از عهده این بر خواهم آمد. گاه و بی گاه به این سرباز کوچکِ – سرنوشت سدۀ بیستم اندیشه ای کنید. چلیا، روبرتو، خوآن مارتین، پوتوتین، بئاتریس و همه سایرین (اهل خانواده) را می بوسم. فرزند سرسخت وسخی تان شما را از دور می بوسد. ارنستو (اواسط سال ۱۹۶۵) |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر