کتاب های فارسی - آرشیو این وبلاگ در پایین صفحه قرار دارد

stat code

stat code

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

[farsibooks] خاطره ای از زندان های شاه شاهان سرنگون شده

 


دوستان گروه کتاب فارسی سلام

وقتی این خاطره رو که برای شما انتخاب کردم میخونین با " فرهنگ ساواک و دربار شاهنشاهی" که نمونه هایی از آن را

در این گروه نیز شاهد بوده اید بیشتر آشنا میشوید. فرهنگ ناب شاهنشاهی البته سرنگون شده

-----------------------------------------

رابطه تختی قهرمان، زلزله بوئین زهرا، و حسینی شکنجه گر؟!

نوشته نسرین بصیری

حسینی، شکنجه گر معروف ساواک، کشتی گیری بود از دورانی که تختی قهرمان بود.

مردم در پیشامد زلزله ی بوئین زهرا ی قزوین در شهریور چهل و یک خورشیدی ، به پیشنهاد دولت برای گردآوری اعانه اعتماد نکردند ولی با یک فراخوان تختی هرچه داشتند را با اعتماد در چادرشبی که تختی پهن کرده بود ریختند و اینگونه بود که تختی با یاری های مردم روانه ی بوئین زهرا شد.

همگان هم از حاصل محبوبیت های تختی آگاهند که رژیم حتا یک ورزشکار ملی و محبوب مردم راهم نتوانست تحمل کند و سر انجام او را از سر راه برداشت.

کشتی گیر همدوره ولی بدفرجام و ناموفق در زمانه ی تختی کسی بود بنام حسین شعبانی که بخدمت ساواک درآمد وبا دکترای افتخاری که ساواک شاه به همکارانش میداد، بنام دکتر حسینی ، متخصص کابل زدن برکف پای زندانیان سیاسی شد.

او در گزینش کابل، اینکه مفتول از میان لایه لاستیکی گذشته باشد یا نه، اینکه باریک باشد یا کلفت و غیره ماهر بود.

او کابل را بر کف پاها ی زندانی که خودش آنها را به تخت آهنی می بست آنچنان مهارت داشت که تقریبن هر ضربه را آنچنان بر کف پاها وارد می آورد که هیچ سطحی از همه ی کف پا بی نصیب نمی ماند.

در میانه وارد آوردن کابل، هنگامی پیش میامد که حسینی متوجه می شد زندانی آنگونه درد نمی کشد که باید.

و در چنین لحظه هائی بود که کابل را کنار می گذاشت وآغاز میکرد با دستهای قدرتمندش به ورز دادن استخوانهای پاهای زندانی از ناحیه مچ تا سرانگشتان. او بدینوسیله سبب ساز این میشد تا خون در رگ و پی بیحس پا دوباره جریان یابد تا که زندانی با فرود هر ضربه تازه، درد را آنگونه که شایستگی ضربه ها ست درک کند.

خواهر و مادر زندانی در سراسر روند فرود ضربه ها غیابن زیر رگبار دشنامهای دکتر حسینی قرار میگرفتند.

این تصویرازدکتر حسینی را که تصویری شناخته شده از آن دوران است با تجربه ی زیرین که از او دارم مقایسه کنیم:

گاهی شبهائی بودند که چفت در بچه ی سلول از بیرون باز می شد و در قاب آن که در گذر روز بخشی از چهره ی نگاهبان دیده می شد، گاهی بخشی از چهره ی آبله گون و نازیبای حسینی پدیدار می شد که نگاهی بدرون می انداخت و اگر پوشالی را در گوشه ای از سلول می دید، زندانی را به باد ناسزا میگرفت و در را باز میکرد و همانجا زیر ضرب میگرفت .

سلولی که من در آنها سر میکردم، از جمله تمیز ترین ها بودند زیرا همواره با کف دستهایم جاروشان میکردم.

* * *

به گمانم من را با پرونده ای که داشتم، اگر نمی کشتند، بقول زندانیهای با مزه حبس ابد را میگذاشتند توی "یَقلَویم". و پس تا روزهائی که زنده بودم، میخواستم زندگی کنم و دوست داشتم حالا که مسواک نداشتم تا دندانهایم را بشویم، دستکم محل زندگیم را پاکیزه کنم و اگر اجازه می دادند، پتوی سه لا شده ی سربازی راکه بخشی از کف سلول را باآن پوشانده بودند ودر گذر زمان از خون کف پای زندانیان قدیمی تر بهم چسبیده بود، می شستم.

و باری، حسینی در یکی از همان شبها بود که در سرکشی به انفرادیهای اوین، دربچه ی سلول من را باز کردو نگاهی بدرون انداخت. بایستی چشم انتظار عکس العمل او میبودم. حال که سلول پاکیزه است، آیا بهانه ی برای دشنام و پرخاش خواهد داشت؟ و تا بدانم چه می گوید، دهانش را گذاشت پشت دریچه در سلول و آنگونه که تیک روانیش بود، چند بار با لبانش که بحالت انزجار به اطراف می کشید شان و دندانهای مصنوعی اش را بنمایش میگذاشت، دو فکش را بهم کوبید و با به "تق تق" در آوردن دندانهای مصنوعیش منولوگ همیشگی اش را تکرار کرد:"خارکوسه، خوارکوسه . . . خوارکوسه . . .".

آن شب سه بار بیشتر جیره من نبود که خواهر بیگناه و بیخبر از همه جای من، به سبب من دشنام تحویل بگیرد. دهان حسینی در پائیند ست دریچه پنهان شد و چشمانش یک بار دیگر در قاب کوچک جا گرفت. نگاهی به درون سلول انداخت و دوباره دهانش را گذاشت و یک "خوارکسه" ی دیگر هم نثارم کرد و سپس چفت درِ سلول را گشود و خود همان بیرون در راهروی بند انفرادی ایستاد.

آغاز ماه می هزارو نهصدو هفتاد و سه بودو هوا بویژه در غروبهای اوین گزنده می شد.

او آنزمان در سرکشی های شبانه اش با پالتوئی سیاه و بلند بالا به سروقت زندانیان می رفت. قدی بلند داشت و با پالتوی بلندش "کنت دراکولا" را در خیالم می آورد. هنگامی که جلوی در ِ سلول ایستاد، همه ی چارچوب را پر کرد. یادمان باشد که کشتی گیر نا موفق سنگین وزن یک نسل پیشتر ِ آنزمان ایران بود.

* * *

نسرین گرامی، من اگر زمانی خاطره های ـ امروز دیگر لب پریده ـ ی خودم از آن زمان را بنویسم، این بَر یا این وجه از حسینی ی شکنجه گر را هم خواهم نوشت که هنگامی که جلوی در ِ سلول من ایستاده بود دوباره گفت: "خوارکسه تنهائی؟" و سپس : "حوصله ت سر رفته خوار کوسه؟" و پس از مکثی: " بیا ! . . . " و دست کرد در جیب پالتوی بالا بلندش و دو جلد "کتاب هفته" به سر دبیری احمد شاملو را که بسیار دستخورده و مصرف شده بودند بیرون آورد و پرت کرد جلوی من و در ِ سلول را بست و من را در پشت در ِ سلولم در بهت خودم و سور بزرگی که با دیدن آن دو جلد کتاب هفته در درونم آغاز شده بود تنها گذاشت.

من در آن بی کتابی ِ بی پیر دارای دو هدیه گران بها شده بودم.

از سوئی می خواستم تا زمان خوانش آن دو جلد کتاب هفته بی پایان باشد و از سوئی هم اعتمادی به یک دقیقه ی آینده خود نداشتم. پس تا شب بعدی هر دو را در کم نوری حاکم بر سلول بلعیدم و دوباره و دوباره خواندم.

بر هر طرح مرتضا ممیز در آن دو جلد کتاب هفته بارها و بارها درنگ کردم.

این کار حسینی هم از یادم نخواهد رفت که او اغلب در همان جیبهای بلند پالتویش مشتی قرص "داروپخش" داشت که رویشان دو حرف "د پ" حک شده بود و شاید آرامبخش بوده اند.

او به بعضی از زندانیان و در جلوی چشم من از همان قرص ها داده بود در حالیکه همانروز آنها را با روش ویژه ی خودش "سیستماتیک" با کابل و دشنام های آبدار پیاده کرده بود.

و اکنون بهشان آرامبخش "د پ" میداد تا شب را آرام بخسبند تا روز پسین برای دریافت کابلهای او قبراق و تردماغ

باشند.

شاد باشی و تندرست

آرتا 28 دسامبر دوهزارو ده

 



__._,_.___
Recent Activity:
This is a non-political list.
.

__,_._,___

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ