کتاب های فارسی - آرشیو این وبلاگ در پایین صفحه قرار دارد

stat code

stat code

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

[farsibooks] Saturday 2 April 2011 Farvardin 13th 1390, Fwd: Best of Balatarin for 04/03/2011

 


http://us1.campaign-archive1.com/?u=7fdb14e291091d23007369520&id=19556249aa&e=457d8de126


---------- Forwarded message ----------
From: Balatarin
Date: 2011/4/2
Subject: Best of Balatarin for 04/03/2011


Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.




بالاترین قاط زده، اسامی کاربران را به شکل شخصیت های کارتونی نشون میده! :))
با ۱۸۴ امتیاز و ۹۲ نظر فرستاده شده در بخش دانش و فناوری
نظرات

 


شهرزادنیوز: امیر حسین، که به گفته محمد مصطفایی، وکیل سابق دل آرام دارابی و سخنگوی خانه حقوق بشر ایران، قاتل اصلی پرونده دل آرام، نقاش جوان اعدام شده، بود، حدود یک هفته پیش در زندان دست به خودکشی زد. امیر حسین چندبار دادستان رشت را خواسته و به وی گفته بود که دل آرام قاتل نیست و قتل توسط خود وی انجام گرفته است. پس از اعدام دل آرام - که در سن 17 سالگی به اتهام قتل زنی بازداشت شده بود - امیر حسین نامه ای به دادستان رشت نوشته و بی گناهی وی را یادآور شد، اما با تهدید دادستان در زندان مواجه گشت و سر انجام خود را حلق آویز کرد. محمد مصطفایی، طی نوشته ای تکان دهنده، ضمن پرداختن به چگونگی ملاقاتش با دل آرام و صحنه فجیع حلق آویز کردن وی، یادآور شده است که دل آرام قاتل نبود و هستند صدها نفر از متهمین به قتلی که قاتل نیستند و نمونه های بسیاری را در زندان دیده است که بی گناهند، اما مقامات جمهوری اسلامی همچنان بر اعدام آنان اصرار می ورزند.
با ۱۵۲ امتیاز و ۱۰ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


در این ویدیو می توانید پلیس های ضد شورشی که به سمت مردم حمله ور می شوند را مشاهده کنید
با ۱۴۹ امتیاز و ۷۲ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


مردم تبریز در اعتراضی مدنی ناخشنودی خود را از بی توجهی و بی کفایتی مسئولان در حل بحران زیست محیطی دریاچه ی ارومیه نشان دادند. تجمع مردم با خشونت نیروهای حاکمیت مواجه شد.
با ۱۲۷ امتیاز و ۱۸ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


آقای پتیول ضدقهرمان داستان بود و دل‌مان از دست رفتارهای خودش و سگش خون بود و از اینکه بلایی سرش بیاید لذت می‌بردیم. سگ آقای پتیول با اینکه حضور پررنگی نداشت اما برای خودش اسمی در کرده بود و در بین مردم، افرادی که محبوب نبودند و شباهتی هم داشتند، به این سگ تشبیه می‌شدند. (پیتول در ابتدا یک سگ سیاه داشت که باعث مرگ یکی از بزغاله‌های لوسی‌می شد و در حالی که قصد حمله به بره لوسی‌می را داشت توسط کوچولو(دینگو) از پا درآمد و انتقام لوسی‌می(و ما ) گرفته شد.:D
با ۱۲۰ امتیاز و ۳۳ نظر فرستاده شده در بخش سرگرمی
نظرات

 


در پی تجمع فعالین مدنی آذربایجان، در عصر امروز سیزدهم فرودین ماه، بیش از ۷۰ نفر در تبریز بازداشت شدند. جمعی از فعالین مدنی و محیط زیست آذربایجان در اعتراض به سیاست‌های غلط دولت و افزایش خشکی دریاچه اورمیه مقرر کرده بودند که عصر امروز، همزمان با روز طبیعت، در ارومیه و تبریز دست به تجمع بزنند - ۱۳ فروردین ۹۰-
با ۱۱۵ امتیاز و ۱۵ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


نیروهای سرکوبگر ولی فقیه به جوانان شرکت کننده در مراسم ۱۳ به در در پارک قیطریه تهران یورش بردند که منجر به سر دادن شعارهایی علیه رژیم در این پارک گردید. به گزارش فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران روز شنبه ۱۳ فرودین ماه حوالی ساعت ۱۴:۰۰ تعداد زیادی از مردم تهران در پارک قیطریه مشغول برگزاری جشن ۱۳ به در بودند که مورد یورش نیروهای سرکوبگر ولی فقیه قرار گرفتند و منجر به درگیری بین جوانان و نیروهای سرکوبگر گردید. در این درگیری حداقل ۲ نفر از جوانان دستگیر و به نقطۀ نامعلومی منتقل شدند. در پی دستگیری ۲ جوان در این پارک مردم نسبت به برخورد وحشیانه نیروهای سرکوبگر اعتراض کردند و خواستار آزادی این ۲ جوان شدند. ولی نیروهای سرکوبگر از آزادی آنها خوداری می کردند. این مسئله باعث شد که مردم به سر دادن شعارهای اعتراضی علیه رژیم ولی فقیه اقدام نمایند. شعارهای که سر داده می شد عبارت بود از؛ مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای.
با ۱۱۳ امتیاز و ۷ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


دیروز در همایش استانداران احمدی‌نژاد تقلب در آرای انتخابات از 3 به 63درصد را پذیرفت و متعهد شد با اینکه برایش خیلی سخت است، دیگر دروغ نگوید. درپی‌این خبر، احمد جنتی نیز آمادگی شورای نگهبان را برای بازنگری آراء و احقاق حقوق دیگر کاندیداها اعلام کرد. سردار احمدی‌مقدم از تلاش نیروی انتظامی برای دستگیری عباس کارگر جاوید قاتل ندا آقاسلطان و نیز بقیه قاتلین جنبش سبز خبر داد. مقام رهبری ضمن قدردانی از تلاش‌های احمدی‌نژاد، میرحسین موسوی را پسرپسردایی خویش نامید و از تلاش های ارزنده او در دوره نخست‌وزیری گفت. او کروبی را یار غارخویش در زندان خواند. وزیر نیرو اعلام کرد انرژی آلوده هسته ای تعطیل و از هفته آینده کار برروی انرژی خورشیدی آغاز خواهدشد. او همچنین از معقول شدن قیمت بنزین و افزایش تدریجی آن مانند دوره ریاست‌جمهوری خاتمی خبر داد. فرمانده سپاه پاسدارن در یک کنفرانس خبری از ادغام این نهاد در ارتش خبر داد و همزمان ضرغامی ازراه اندازی تلویزون‌های خصوصی حمایت کرد. وزیردارایی اعلام کرد در صورت شفاف‌سازی در حسابرسی نهادهای بنیاد و زیرنظر رهبری، خصوصی‌سازی در بورس کار دشواری نخواهد بود و بانک مرکزی فرمول اصلاحی نرخ تورم را برای اعلام نرخ واقعی آن به‌کار گرفت.
با ۱۰۹ امتیاز و ۱۲ نظر فرستاده شده در بخش سرگرمی
نظرات

 


درگیری در پارک قیطریه و شعار های ضد حکومتی ، جوانان شمیران خبر میرسد که ساعت حدود 14 و 15 امروز 13 فروردین 90 ، ماموران به جوانانی که برای برگزار کردن مراسم 13 بدر به پارک قیطریه رفته بودند ، درگیر شده و شعارهائی از طرف مردم داده شده است . خبر های تکمیلی ، بمحض وصول
با ۱۰۹ امتیاز و ۱۰ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


به گزارش جنبش دانشجویی آذربایجان امروز شنبه سیزده بدر با آغاز درگیرها در اطراف میدان آذربایجان تبریز حداقل ۸ تن دستگیر و به مکان نامعلومی منتقل گردیده اند. گزارشات تاییدشده از ضرب و شتم گسترده ی حاضرین در میدان آذربایجان و به خصوص زنان خبر داده اند. ماشینهای آبپاش نیز در برخی لحظات تجمعات صورت گرفته را با پاشیدن آب متفرق نموده اند.
با ۱۰۳ امتیاز و ۳۱ نظر فرستاده شده در بخش سیاست
نظرات

 


در ایام نوروز سال ۱۳۷۸ تصمیم گرفتم به زندان رشت بروم و دختری نقاش که در انتظار اعدام بود را ببینم. تصمیمم آنی بود و فردای روز تصمیم با خودروی شخصی ام به سمت رشت رفتم. دلهره عجیبی داشتم اما دوست داشتم دل آرام دارابی دختری که در سن ۱۷ سالگی به اتهام قتل بازداشت شده بود را ببینم. دوست داشتم برایش کاری انجام دهم. چند بار درباره ماجرایش در روزنامه ها مطالبی نوشته بودم. به رشت رسیدم و بعد از اخذ دستور از دادیار ناظر زندان به اتاقی که زندانیان را برای ملاقات به آنجا می آوردند رفتم. چند مامور هم در این اتاق بودند. وقتی دستور قاضی را به یکی از آنها دادم. مسئول مربوطه به من نگاه کرد و گفت آقای مصطفایی شما هستید. گفتم بله چطور. گفت هیچ. در مورد شما زیاد شنیده بودم و امیدوارم بتوانید کاری برای دل آرام انجام دهید تا اعدام نشود. این مامور می دانست که دیگر کاری از دست کسی بر نمی آید. تقدیر دل آرام دارابی اعدام است و چون دستی قدرتمند کمر بر اعدام این جوان بسته است. اعدامش حتمی است. مسئول دفتر تلفن را برداشت و به کسی که آنطرف تلفن بود گفت. بگویید دل آرام به اتاق ملاقات بیاید. استرس عجیبی داشتم. دختری را می خواستم ببینم که قبلا در مورد پرونده اش در مطبوعات اظهار نظر کرده بودم. نیم ساعتی منتظر ماندم. از پشت پنجره، دختری با موهای رنگ شده و صورت سفید و نورانی به نزدیک اتاق ملاقات می آمد و یک خانم که مشخص بود از مامورین زندان بود. او را همراهی می کرد. هر چه قدر نزدیک تر می شد. شدت ضربان قلب من نیز بیشتر می شد. درب اتاق ملاقات باز شد. دخترک نگاه به من کرد و تا من را دید شناخت. نمی توانست حرفی بزند. می خندید و از خوشحالی اشک می ریخت. گفت فکر نمی کردم کسی به ملاقاتم بیاید و شما اولین نفری هستید که در سال جدید به ملاقات من میایید. به او گفتم که چه کمکی از دست من بر می آید که برایتان انجام دهم. گفت دوست دارم شما هم وکیل من باشید. ولی آقای خرمشاهی روی پرونده کار می کند. به او گفتم از ماجرایی که برایت اتفاق افتاده است را برایم یک بار دیگر تعریف کنم. دل آرام شروع کرد به تعریف کردن ماجرا و گفتن از بی گناهی خودش. او می گفت که قاتل نیست و قاتل امیر حسین است. من چون او را خیلی دوست داشتم و سن و سالم هم کم بود. قتل را به گردن گرفتم. او از روز ماجرا تعریف کرد و از اینکه به پدرش دروغ گفته که قاتل است و قتل را به گردن گرفته است. زمانی که تعریف می کرد اشک از چشمانش جاری بود. قسم می خورد که مرتکب قتل نشده است و می گفت هیچ کس حرفش را باور نمی کند. می گفت دادستان رشت چند بار او را کنار کشیده و تهدید کرده است که اعدامش خواهد کرد. چهره دل آرام مظلومانه می گفت که قاتل نیست. با تمام موکلینی که داشتم فرق می کرد. نگاهش، مظلومیتش و حرکاتش. خودش را خوب نگه داشته بود. آرایش می کرد و موهایش را مدام رنگ می کرد و می گفت در زندان بیشتر اوقاتش را به نقاشی کردن می گذراند. عاشق نقاشی بود. درس هم می خواند و فکر نمی کرد روزی بی گناه اعدام شود. آنقدر در زندان سختی کشیده بود که می شد زجرهایش را از نقاشیهایش دید. آن روز از زندان بیرون آمدم و او در آن جایی که اعدام شد ماند. ساعت هفت صبح یک روز تعطیل، دادستان نامرد رشت با چند نفر از جیره بگیرانش به زندان رفتند. روز تعطیل دل آرام را صدا کردند. گویی به شکار آهو رفته بودند. و می خواستند آهویی زیبا شکار کنند. آهویی که از جنس آدمی زاد بود. و حیواناتی وحشی همچون گرگ می خواستند این آهوی زیبا را از پای در آوردند و جلوی کشیدن نقاشی هایش را بگیرند. به سالن مرگ می برند. تلفنی به او می دهند و خنده ای می کنند و می گویند به مادرت زنگ بزن و بگو که تا چند دقیقه دیگر اعدام می شود. گوشی را می گیرد دستانش می لرزد و التماس می کند و می گوید من قاتل نیستم من را نکشید. من را نکشید. همه می دانستند که او قاتل نیست اما برای روز تعطیلشان نیاز به تفریح و شکار داشتند و هیچ شکاری بهتر از دل آرام برای آنها نبود. آهویی زیبا، با چشمانی هیجان انگیز و چهره ای نورانی و … به مادرش زنگ می زند و جریان را به مادرش با صدای لرزان می گوید…. مادرش تلفن را قطع می کند. قرآن را بر می دارد و به سمت زندان رشت می رود. در زندان را با هر دو دست می کوبد. التماس می کند. جیغ می زند و فریاد می کشد ولی کسی در را باز نمی کند. شکارچیان شکارشان را زده بودند. درب بزرگ زندان باز می شود و آمبولانسی که دل آرام، آرام گرفته بود بیرون می رود و …. در مراسم اعدام شرکت کرده بودم و می توان تصور کنم که چطور اعدام شده است. او باورش نمی شود که اعدام خواهد شد. اراده اش را از دست می دهد. دیگر توان فکر کردن ندارد. گرگها دور او جمع شده بودند. چاره ای نداشت جز التماس کردن های بی پاسخ… دو دست او را می گیرند. به سمت چارپایه مرگ می برند. دل آرام همچنان التماس می کند. او در زمانی که قتل اتفاق افتاده بود ۱۷ سال بیشتر نداشت و اگر هم قاتل بود باز هم به خاطر سنش حقش رگ نبود. همانطور که حق هیچ انسانی مرگ نیست. طناب آبی رنگ کلفت دار را به گردنش می اندازند. گرگها مست نگاه دل آرام می شوند. و از مرگش لذت می برند. دادستان رشت دستور می دهد که چارپایه را بکشید. دل آرام آویزان می شود. می لرزد. آرام می گیرد و ….. جهانی در ماتم مرگ دل آرام می گرید…. ماها از این جریان گذشت. هیچ کس باورش نمی شد که این آهوی زیبا، اینگونه شکار گرگ های درنده شوند. چند روز پیش شنیدم امیر حسین کسی که قاتل اصلی پرونده دل آرام بود در زندان رشت خود را به دار آویخته است. یکی از هم سلولی هایش که به تازگی آزاد شده بود را می شناختم. توانستم تلفنی از او به دست آوردم. با او صحبت کردم و می گفت. امیر حسین قبل از اعدام دل آرام چندین بار دادستان رشت را خواسته بود و گفته بود که دل آرام قاتل نیست و قتل توسط او انجام شده است. بعد از اینکه دل آرام اعدام شد نیز نامه ای نوشت و گفت او بی گناه بوده است. دادستان یک بار به زندان می رود و او را تهدید می کند که اگر چیزی بگوید او را خواهد کشت. او می گفت هیچ کس نمی خواست حرفهای امیر حسین را بشنود. بعد از مرگ دل آرام افسرده بود و زندگی اش به سختی می گذشت و در نهایت برای آرامش وجدانش تصمیم گرفت خود را حلق آویز کند. دل آرام قاتل نبود و هستند صدها نفر از متهمین به قتلی که قاتل نیستند و نمونه های بسیاری را در زندان دیده ام اما خشونت طلبی حاکمان جمهوری اسلامی به گونه ای است که تنها به اعدام می اندیشند و به کشتن انسان های بی گناه. حال چه کسی پاسخگوست؟ چه کسی پاسخ این بی عدالتی را خواهد داد؟ چطور می توان جان دل آرام را احیا کرد؟ او بی گناه بود و گناهش تنها کشیدن نقاشیهایش و بازی با دنیای کودکی اش بود که تقدیر اعدامش را رقم زد. آیا گناه او ایرانی بودنش بود یا عاشق بودنش؟؟؟؟
با ۹۴ امتیاز و ۲ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


در این ویدیو می توانید پلیس های ضد شورشی که به سمت مردم حمله ور می شوند را مشاهده کنید
با ۸۹ امتیاز و ۳ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


خبرگزاری هرانا - خبر‌ها حاکی از آن است که در پی تجمع فعالین مدنی آذربایجان، در عصر امروز سیزدهم فرودین ماه، بیش از ۷۰ نفر در تبریز بازداشت شدند. جمعی از فعالین مدنی و محیط زیست آذربایجان در اعتراض به سیاست‌های غلط دولت و افزایش خشکی دریاچه اورمیه مقرر کرده بودند که عصر امروز، همزمان با روز طبیعت، در ارومیه و تبریز دست به تجمع بزنند. به گزارش منابع خبری آذری، در پی به خشونت کشیده شدن این تجمع‌ها با دخالت نیروهای امنیتی، حدود ۷۰ نفر از شهروندان و تظاهر کنندگان در میدان آذربایجان تبریز دستگیر شده و به مکان نامعلومی انتقال یافته‌اند. هم چنین حدود ۲۰ نفر هم زخمی شده‌اند که حال ۴ نفر از آن‌ها وخیم می‌باشد. مامورین نیروی انتظامی بدون توجه به حال افراد زخمی شده آن‌ها را به مکان نامعلومی انتقال داده‌اند. گفته می‌شود نیروهای امنیتی- انتظامی حتی در میان چادر‌ها و خانواده‌های عادی که در روز سیزده به در گرد هم آمده بودند نیز رعب و وحشت ایجاد کردند.
با ۸۲ امتیاز و ۰ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


پدرجان اگر میخواستی مردم رو از اسلام بیزار کنی بجای آتش زدن قرآن دو سطر از ترجمه اون رو واسشون میخوندی
با ۸۱ امتیاز و ۲۸ نظر فرستاده شده در بخش سرگرمی
نظرات

 


محمد مصطفایی- در ایام نوروز سال ۱۳۷۸ تصمیم گرفتم به زندان رشت برم و دختری نقاش که در انتظار اعدام بود را ببینم. تصمیمم آنی بود و فردای روز تصمیم با خودروی شخصی‌ام به سمت رشت رفتم. دلهره عجیبی داشتم اما دوست داشتم دل‌آرا دارابی دختری که در سن ۱۷ سالگی به اتهام قتل بازداشت شده بود را ببینم. دوست داشتم برایش کاری انجام دهم. چند بار درباره ماجرایش در روزنامه‌ها مطالبی نوشته بودم. به رشت رسیدم و بعد از اخذ دستور از دادیار ناظر زندان به اتاقی که زندانیان را برای ملاقات به آنجا می‌آوردند رفتم. چند مامور هم در این اتاق بودند. وقتی دستور قاضی را به یکی از آن‌ها دادم، مسئول مربوطه به من نگاه کرد و گفت آقای مصطفایی شما هستید. گفتم بله چطور. گفت هیچ. در مورد شما زیاد شنیده بودم و امیدوارم بتوانید کاری برای دل‌آرا انجام دهید تا اعدام نشود. این مامور می‌دانست که دیگر کاری از دست کسی بر نمی‌آید. تقدیر دل آرام دارابی اعدام است چون دستی قدرتمند کمر بر اعدام این جوان بسته است. اعدامش حتمی است. مسئول دفتر تلفن را برداشت و به کسی که آنطرف تلفن بود گفت. بگویید دل‌آرا به اتاق ملاقات بیاید. استرس عجیبی داشتم. دختری را می‌خواستم ببینم که قبلا در مورد پرونده‌اش در مطبوعات اظهار نظر کرده بودم. نیم ساعتی منتظر ماندم. از پشت پنجره، دختری با موهای رنگ شده و صورت سفید و نورانی به نزدیک اتاق ملاقات می‌آمد و یک خانم که مشخص بود از مامورین زندان بود او را همراهی می‌کرد. هر چه قدر نزدیک‌تر می‌شد، شدت ضربان قلب من نیز بیشتر می‌شد. درب اتاق ملاقات باز شد. دخترک به من نگاه کرد و تا من را دید، شناخت. نمی‌توانست حرفی بزند. می‌خندید و از خوشحالی اشک می‌ریخت. گفت فکر نمی‌کردم کسی به ملاقاتم بیاید و شما اولین نفری هستید که در سال جدید به ملاقات من می‌آیید. به او گفتم که چه کمکی از دست من بر می‌آید که برایتان انجام دهم. گفت دوست دارم شما هم وکیل من باشید. ولی آقای خرمشاهی روی پرونده کار می‌کند. به او گفتم ماجرایی که برایت اتفاق افتاده را بار دیگر برایم تعریف کن. دل‌آرا شروع کرد به تعریف کردن ماجرا و گفتن از بی‌گناهی خودش. او می‌گفت که قاتل نیست و قاتل امیر حسین است. من چون او را خیلی دوست داشتم و سن و سالم هم کم بود، قتل را به گردن گرفتم. او از روز ماجرا تعریف کرد و از اینکه به پدرش دروغ گفته که قاتل است و قتل را به گردن گرفته است. زمانی که تعریف می‌کرد اشک از چشمانش جاری بود. قسم می‌خورد که مرتکب قتل نشده است و می‌گفت هیچ کس حرفش را باور نمی‌کند. می‌گفت دادستان رشت چند بار او را کنار کشیده و تهدید کرده است که اعدامش خواهد کرد. چهره دل‌آرا مظلومانه می‌گفت که قاتل نیست. با تمام موکلینی که داشتم فرق می‌کرد. نگاهش، مظلومیتش و حرکاتش. خودش را خوب نگه داشته بود. آرایش می‌کرد و مو‌هایش را مدام رنگ می‌کرد و می‌گفت در زندان بیشتر اوقاتش را به نقاشی کردن می‌گذراند. عاشق نقاشی بود. درس هم می‌خواند و فکر نمی‌کرد روزی بی‌گناه اعدام شود. آنقدر در زندان سختی کشیده بود که می‌شد زجر‌هایش را از نقاشی‌هایش دید. آن روز از زندان بیرون آمدم و او در آنجایی که اعدام شد، ماند. ساعت هفت صبح یک روز تعطیل، دادستانِ رشت با چند نفر از جیره بگیرانش به زندان رفتند. روز تعطیل دل‌آرا را صدا کردند. گویی به شکار آهو رفته بودند. و می‌خواستند آهویی زیبا شکار کنند. آهویی که از جنس آدمی‌زاد بود و حیواناتی وحشی همچون گرگ می‌خواستند این آهوی زیبا را از پای در آورند و جلوی کشیدن نقاشی‌هایش را بگیرند. به سالن مرگ می‌برند. تلفنی به او می‌دهند و خنده‌ای می‌کنند و می‌گویند به مادرت زنگ بزن و بگو تا چند دقیقه دیگر اعدام می‌شوی. گوشی را می‌گیرد، دستانش می‌لرزد و التماس می‌کند و می‌گوید من قاتل نیستم من را نکشید، من را نکشید. همه می‌دانستند که او قاتل نیست اما برای روز تعطیلشان نیاز به تفریح و شکار داشتند و هیچ شکاری بهتر از دل‌آرا برای آن‌ها نبود. آهویی زیبا، با چشمانی هیجان انگیز و چهره‌ای نورانی و… به مادرش زنگ می‌زند و جریان را به مادرش با صدای لرزان می‌گوید…. مادرش تلفن را قطع می‌کند. قرآن را بر می‌دارد و به سمت زندان رشت می‌رود. در زندان را با هر دو دست می‌کوبد. التماس می‌کند. جیغ می‌زند و فریاد می‌کشد ولی کسی در را باز نمی‌کند. شکارچیان شکارشان را زده بودند. درب بزرگ زندان باز می‌شود و آمبولانسی که دل‌آرا، آرام گرفته بود بیرون می‌رود و…. در مراسم اعدام شرکت کرده بودم و می‌توانم تصور کنم که چطور اعدام شده است. او باورش نمی‌شود که اعدام خواهد شد. اراده‌اش را از دست می‌دهد. دیگر توان فکر کردن ندارد. گرگ‌ها دور او جمع شده بودند. چاره‌ای نداشت جز التماس کردن‌های بی‌پاسخ… دو دست او را می‌گیرند. به سمت چارپایه مرگ می‌برند. دل‌آرا همچنان التماس می‌کند. او در زمانی که قتل اتفاق افتاده بود ۱۷ سال بیشتر نداشت و اگر هم قاتل بود باز هم به خاطر سنش حقش مرگ نبود. همانطور که حق هیچ انسانی مرگ نیست. طناب آبی رنگِ کلفتِ دار را به گردنش می‌اندازند. گرگ‌ها مست نگاه دل‌آرا می‌شوند و از مرگش لذت می‌برند. دادستان رشت دستور می‌دهد که چارپایه را بکشید. دل‌آرا آویزان می‌شود. می‌لرزد. آرام می‌گیرد و….. جهانی در ماتم مرگ دل آرام می‌گرید…. ما‌ه‌ها از این جریان گذشت. هیچ کس باورش نمی‌شد که این آهوی زیبا، اینگونه شکار گرگ‌های درنده شود. چند روز پیش شنیدم امیر حسین کسی که قاتل اصلی پرونده دل‌آرا بود در زندان رشت خود را به دار آویخته است. یکی از هم سلولی‌هایش که به تازگی آزاد شده بود را می‌شناختم. توانستم تلفنی از او به دست آوردم. با او صحبت کردم و می‌گفت امیر حسین قبل از اعدام دل‌آرا چندین بار دادستان رشت را خواسته بود و گفته بود که دل‌آرا قاتل نیست و قتل توسط او انجام شده است. بعد از اینکه دل‌آرا اعدام شد نیز نامه‌ای نوشت و گفت او بی‌گناه بوده است. دادستان یک بار به زندان می‌رود و او را تهدید می‌کند که اگر چیزی بگوید او را خواهد کشت. او می‌گفت هیچ کس نمی‌خواست حرف‌های امیر حسین را بشنود. بعد از مرگ دل‌آرا افسرده بود و زندگی‌اش به سختی می‌گذشت و در ‌‌نهایت برای آرامش وجدانش تصمیم گرفت خود را حلق آویز کند. دل‌آرا قاتل نبود و هستند صد‌ها نفر از متهمین به قتلی که قاتل نیستند و نمونه‌های بسیاری را در زندان دیده‌ام اما خشونت‌طلبی حاکمان جمهوری اسلامی به گونه‌ای است که تنها به اعدام می‌اندیشند و به کشتن انسان‌های بی‌گناه. حال چه کسی پاسخگوست؟ چه کسی پاسخ این بی‌عدالتی را خواهد داد؟ چطور می‌توان جان دل‌آرا را احیا کرد؟ او بی‌گناه بود و گناهش تنها کشیدن نقاشی‌هایش و بازی با دنیای کودکی‌اش بود که تقدیر اعدامش را رقم زد. آیا گناه او ایرانی بودنش بود یا عاشق بودنش؟ محمد مصطفایی یکی از وکلای دل‌آرا داربی
با ۸۰ امتیاز و ۱ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


درايام نوروز سال 1378 تصميم گرفتم به زندان رشت برم و دختري نقاش که در انتظار اعدام بود را ببينم. تصميمم آني بود و فرداي روز تصميم با خودروي شخصي ام به سمت رشت رفتم. دلهره عجيبي داشتم اما دوست داشتم دل آرا درابي دختري که در سن 17 سالگي به اتهام قتل بازداشت شده بود را ببينم. دوست داشتم برايش کاري انجام دهم. چند بار درباره ماجرايش در روزنامه ها مطالبي نوشته بودم. به رشت رسيدم و بعد از اخذ دستور از داديار ناظر زندان به اتاقي که زندانيان را براي ملاقات به آنجا مي آوردند رفتم. چند مامور هم در اين اتاق بودند. وقتي دستور قاضي را به يکي از آنها دادم. مسئول مربوطه به من نگاه کرد و گفت آقاي مصطفايي شما هستيد. گفتم بله چطور. گفت هيچ. در مورد شما زياد شنيده بودم و اميدوارم بتوانيد کاري براي دل آرا انجام دهيد تا اعدام نشود. اين مامور مي دانست که ديگر کاري از دست کسي بر نمي آيد. تقدير دل آرا دارابي اعدام است و چون دستي قدرتمند کمر بر اعدام اين جوان بسته است. اعدامش حتمي است. مسئول دفتر تلفن را برداشت و به کسي که آنطرف تلفن بود گفت. بگوييد دل آرا به اتاق ملاقات بيايد. استرس عجيبي داشتم. دختري را مي خواستم ببينم که قبلا در مورد پرونده اش در مطبوعات اظهار نظر کرده بودم. نيم ساعتي منتظر ماندم. از پشت پنجره، دختري با موهاي رنگ شده و صورت سفيد و نوراني به نزديک اتاق ملاقات مي آمد و يک خانم که مشخص بود از مامورين زندان بود. او را همراهي مي کرد. هر چه قدر نزديک تر مي شد. شدت ضربان قلب من نيز بيشتر مي شد. درب اتاق ملاقات باز شد. دخترک نگاه به من کرد و تا من را ديد شناخت. نمي توانست حرفي بزند. مي خنديد و از خوشحالي اشک مي ريخت. گفت فکر نمي کردم کسي به ملاقاتم بيايد و شما اولين نفري هستيد که در سال جديد به ملاقات من مياييد. به او گفتم که چه کمکي از دست من بر مي آيد که برايتان انجام دهم. گفت دوست دارم شما هم وکيل من باشيد. ولي آقاي خرمشاهي روي پرونده کار مي کند. به او گفتم از ماجرايي که برايت اتفاق افتاده است را برايم يک بار ديگر تعريف کنم. دل آرا شروع کرد به تعريف کردن ماجرا و گفتن از بي گناهي خودش. او مي گفت که قاتل نيست و قاتل امير حسين است. من چون او را خيلي دوست داشتم و سن و سالم هم کم بود. قتل را به گردن گرفتم. او از روز ماجرا تعريف کرد و از اينکه به پدرش دروغ گفته که قاتل است و قتل را به گردن گرفته است. زماني که تعريف مي کرد اشک از چشمانش جاري بود. قسم مي خورد که مرتکب قتل نشده است و مي گفت هيچ کس حرفش را باور نمي کند. مي گفت دادستان رشت چند بار او را کنار کشيده و تهديد کرده است که اعدامش خواهد کرد. چهره دل آرا مظلومانه مي گفت که قاتل نيست. با تمام موکليني که داشتم فرق مي کرد. نگاهش، مظلوميتش و حرکاتش. خودش را خوب نگه داشته بود. آرايش مي کرد و موهايش را مدام رنگ مي کرد و مي گفت در زندان بيشتر اوقاتش را به نقاشي کردن مي گذراند. عاشق نقاشي بود. درس هم مي خواند و فکر نمي کرد روزي بي گناه اعدام شود. آنقدر در زندان سختي کشيده بود که مي شد زجرهايش را از نقاشيهايش ديد. آن روز از زندان بيرون آمدم و او در آن جايي که اعدام شد ماند. ساعت هفت صبح يک روز تعطيل، دادستان نامرد رشت با چند نفر از جيره بگيرانش به زندان رفتند. روز تعطيل دل آرا را صدا کردند. گويي به شکار آهو رفته بودند. و مي خواستند آهويي زيبا شکار کنند. آهويي که از جنس آدمي زاد بود. و حيواناتي وحشي همچون گرگ مي خواستند اين آهوي زيبا را از پاي در آوردند و جلوي کشيدن نقاشي هايش را بگيرند. به سالن مرگ مي برند. تلفني به او مي دهند و خنده اي مي کنند و مي گويند به مادرت زنگ بزن و بگو که تا چند دقيقه ديگر اعدام مي شوي. گوشي را مي گيرد دستانش مي لرزد و التماس مي کند و مي گويد من قاتل نيستم من را نکشيد. من را نکشيد. همه مي دانستند که او قاتل نيست اما براي روز تعطيلشان نياز به تفريح و شکار داشتند و هيچ شکاري بهتر از دل آرا براي آنها نبود. آهويي زيبا، با چشماني هيجان انگيز و چهره اي نوراني و ... به مادرش زنگ مي زند و جريان را به مادرش با صداي لرزان مي گويد.... مادرش تلفن را قطع مي کند. قرآن را بر مي دارد و به سمت زندان رشت مي رود. در زندان را با هر دو دست مي کوبد. التماس مي کند. جيغ مي زند و فرياد مي کشد ولي کسي در را باز نمي کند. شکارچيان شکارشان را زده بودند. درب بزرگ زندان باز مي شود و آمبولانسي که دل آرام، آرام گرفته بود بيرون مي رود و .... در مراسم اعدام شرکت کرده بودم و مي توان تصور کنم که چطور اعدام شده است. او باورش نمي شود که اعدام خواهد شد. اراده اش را از دست مي دهد. ديگر توان فکر کردن ندارد. گرگها دور او جمع شده بودند. چاره اي نداشت جز التماس کردن هاي بي پاسخ... دو دست او را مي گيرند. به سمت چارپايه مرگ مي برند. دل آرا همچنان التماس مي کند. او در زماني که قتل اتفاق افتاده بود 17 سال بيشتر نداشت و اگر هم قاتل بود باز هم به خاطر سنش حقش مرگ نبود. همانطور که حق هيچ انساني مرگ نيست. طناب آبي رنگ کلفت دار را به گردنش مي اندازند. گرگها مست نگاه دل آرا مي شوند. و از مرگش لذت مي برند. دادستان رشت دستور مي دهد که چارپايه را بکشيد. دل آرا آويزان مي شود. مي لرزد. آرام مي گيرد و ..... جهاني در ماتم مرگ دل آرا مي گريد.... ماها از اين جريان گذشت. هيچ کس باورش نمي شد که اين آهوي زيبا، اينگونه شکار گرگ هاي درنده شوند. چند روز پيش شنيدم امير حسين کسي که قاتل اصلي پرونده دل آرا بود در زندان رشت خود را به دار آويخته است. يکي از هم سلولي هايش که به تازگي آزاد شده بود را مي شناختم. توانستم تلفني از او به دست آوردم. با او صحبت کردم و مي گفت, امير حسين قبل از اعدام دل آرا چندين بار دادستان رشت را خواسته بود و گفته بود که دل آرا قاتل نيست و قتل توسط او انجام شده است. بعد از اينکه دل آرا اعدام شد نيز نامه اي نوشت و گفت او بي گناه بوده است. دادستان يک بار به زندان مي رود و او را تهديد مي کند که اگر چيزي بگويد او را خواهد کشت. او مي گفت هيچ کس نمي خواست حرفهاي امير حسين را بشنود. بعد از مرگ دل آرا افسرده بود و زندگي اش به سختي مي گذشت و در نهايت براي آرامش وجدانش تصميم گرفت خود را حلق آويز کند. دل آرا قاتل نبود و هستند صدها نفر از متهمين به قتلي که قاتل نيستند و نمونه هاي بسياري را در زندان ديده ام اما خشونت طلبي حاکمان جمهوري اسلامي به گونه اي است که تنها به اعدام مي انديشند و به کشتن انسان هاي بي گناه. حال چه کسي پاسخگوست؟ چه کسي پاسخ اين بي عدالتي را خواهد داد؟ چطور مي توان جان دل آرا را احيا کرد؟ او بي گناه بود و گناهش تنها کشيدن نقاشيهايش و بازي با دنياي کودکي اش بود که تقدير اعدامش را رقم زد. آيا گناه او ايراني بودنش بود يا عاشق بودنش؟؟؟؟؟ محمد مصطفايي يکي از وکلاي دل آرا داربي
با ۷۹ امتیاز و ۲ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


چه کسي پاسخگوي مرگ دل آرام دارابي است محمد مصطفايي درايام نوروز سال ۱۳۸۷ تصميم گرفتم به زندان رشت برم و دختري نقاش که در انتظار اعدام بود را ببينم. تصميمم آني بود و فرداي روز تصميم با خودروي شخصي ام به سمت رشت رفتم. دلهره عجيبي داشتم اما دوست داشتم دل آرام درابي دختري که در سن ۱۷سالگي به اتهام قتل بازداشت شده بود را ببينم. دوست داشتم برايش کاري انجام دهم. چند بار درباره ماجرايش در روزنامه ها مطالبي نوشته بودم. به رشت رسيدم و بعد از اخذ دستور از داديار ناظر زندان به اتاقي که زندانيان را براي ملاقات به آنجا مي آوردند رفتم. چند مامور هم در اين اتاق بودند. وقتي دستور قاضي را به يکي از آنها دادم. مسئول مربوطه به من نگاه کرد و گفت آقاي مصطفايي شما هستيد. گفتم بله چطور. گفت هيچ. در مورد شما زياد شنيده بودم و اميدوارم بتوانيد کاري براي دل آرام انجام دهيد تا اعدام نشود. اين مامور مي دانست که ديگر کاري از دست کسي بر نمي آيد. تقدير دل آرام دارابي اعدام است و چون دستي قدرتمند کمر بر اعدام اين جوان بسته است. اعدامش حتمي است. مسئول دفتر تلفن را برداشت و به کسي که آنطرف تلفن بود گفت. بگوييد دل آرام به اتاق ملاقات بيايد. استرس عجيبي داشتم. دختري را مي خواستم ببينم که قبلا در مورد پرونده اش در مطبوعات اظهار نظر کرده بودم. نيم ساعتي منتظر ماندم. از پشت پنجره، دختري با موهاي رنگ شده و صورت سفيد و نوراني به نزديک اتاق ملاقات مي آمد و يک خانم که مشخص بود از مامورين زندان بود. او را همراهي مي کرد. هر چه قدر نزديک تر مي شد. شدت ضربان قلب من نيز بيشتر مي شد. درب اتاق ملاقات باز شد. دخترک نگاه به من کرد و تا من را ديد شناخت. نمي توانست حرفي بزند. مي خنديد و از خوشحالي اشک مي ريخت. گفت فکر نمي کردم کسي به ملاقاتم بيايد و شما اولين نفري هستيد که در سال جديد به ملاقات من مياييد. به او گفتم که چه کمکي از دست من بر مي آيد که برايتان انجام دهم. گفت دوست دارم شما هم وکيل من باشيد. ولي آقاي خرمشاهي روي پرونده کار مي کند. به او گفتم از ماجرايي که برايت اتفاق افتاده است را برايم يک بار ديگر تعريف کنم. دل آرام شروع کرد به تعريف کردن ماجرا و گفتن از بي گناهي خودش. او مي گفت که قاتل نيست و قاتل امير حسين است. من چون او را خيلي دوست داشتم و سن و سالم هم کم بود. قتل را به گردن گرفتم. او از روز ماجرا تعريف کرد و از اينکه به پدرش دروغ گفته که قاتل است و قتل را به گردن گرفته است. زماني که تعريف مي کرد اشک از چشمانش جاري بود. قسم مي خورد که مرتکب قتل نشده است و مي گفت هيچ کس حرفش را باور نمي کند. مي گفت دادستان رشت چند بار او را کنار کشيده و تهديد کرده است که اعدامش خواهد کرد. چهره دل آرام مظلومانه مي گفت که قاتل نيست. با تمام موکليني که داشتم فرق مي کرد. نگاهش، مظلوميتش و حرکاتش. خودش را خوب نگه داشته بود. آرايش مي کرد و موهايش را مدام رنگ مي کرد و مي گفت در زندان بيشتر اوقاتش را به نقاشي کردن مي گذراند. عاشق نقاشي بود. درس هم مي خواند و فکر نمي کرد روزي بي گناه اعدام شود. آنقدر در زندان سختي کشيده بود که مي شد زجرهايش را از نقاشيهايش ديد. آن روز از زندان بيرون آمدم و او در آن جايي که اعدام شد ماند. ساعت هفت صبح يک روز تعطيل، دادستان نامرد رشت با چند نفر از جيره بگيرانش به زندان رفتند. روز تعطيل دل آرام را صدا کردند. گويي به شکار آهو رفته بودند. و مي خواستند آهويي زيبا شکار کنند. آهويي که از جنس آدمي زاد بود. و حيواناتي وحشي همچون گرگ مي خواستند اين آهوي زيبا را از پاي در آوردند و جلوي کشيدن نقاشي هايش را بگيرند. به سالن مرگ مي برند. تلفني به او مي دهند و خنده اي مي کنند و مي گويند به مادرت زنگ بزن و بگو که تا چند دقيقه ديگر اعدام مي شود. گوشي را مي گيرد دستانش مي لرزد و التماس مي کند و مي گويد من قاتل نيستم من را نکشيد. من را نکشيد. همه مي دانستند که او قاتل نيست اما براي روز تعطيلشان نياز به تفريح و شکار داشتند و هيچ شکاري بهتر از دل آرام براي آنها نبود. آهويي زيبا، با چشماني هيجان انگيز و چهره اي نوراني و … به مادرش زنگ مي زند و جريان را به مادرش با صداي لرزان مي گويد…. مادرش تلفن را قطع مي کند. قرآن را بر مي دارد و به سمت زندان رشت مي رود. در زندان را با هر دو دست مي کوبد. التماس مي کند. جيغ مي زند و فرياد مي کشد ولي کسي در را باز نمي کند. شکارچيان شکارشان را زده بودند. درب بزرگ زندان باز مي شود و آمبولانسي که دل آرام، آرام گرفته بود بيرون مي رود و …. در مراسم اعدام شرکت کرده بودم و مي توان تصور کنم که چطور اعدام شده است. او باورش نمي شود که اعدام خواهد شد. اراده اش را از دست مي دهد. ديگر توان فکر کردن ندارد. گرگها دور او جمع شده بودند. چاره اي نداشت جز التماس کردن هاي بي پاسخ… دو دست او را مي گيرند. به سمت چارپايه مرگ مي برند. دل آرام همچنان التماس مي کند. او در زماني که قتل اتفاق افتاده بود ۱۷ سال بيشتر نداشت و اگر هم قاتل بود باز هم به خاطر سنش حقش مرگ نبود. همانطور که حق هيچ انساني مرگ نيست. طناب آبي رنگ کلفت دار را به گردنش مي اندازند. گرگها مست نگاه دل آرام مي شوند. و از مرگش لذت مي برند. دادستان رشت دستور مي دهد که چارپايه را بکشيد. دل آرام آويزان مي شود. مي لرزد. آرام مي گيرد و ….. جهاني در ماتم مرگ دل آرام مي گريد…. ماها از اين جريان گذشت. هيچ کس باورش نمي شد که اين آهوي زيبا، اينگونه شکار گرگ هاي درنده شوند. چند روز پيش شنيدم امير حسين کسي که قاتل اصلي پرونده دل آرام بود در زندان رشت خود را به دار آويخته است. يکي از هم سلولي هايش که به تازگي آزاد شده بود را مي شناختم. توانستم تلفني از او به دست آوردم. با او صحبت کردم و مي گفت. امير حسين قبل از اعدام دل آرام چندين بار دادستان رشت را خواسته بود و گفته بود که دل آرام قاتل نيست و قتل توسط او انجام شده است. بعد از اينکه دل آرام اعدام شد نيز نامه اي نوشت و گفت او بي گناه بوده است. دادستان يک بار به زندان مي رود و او را تهديد مي کند که اگر چيزي بگويد او را خواهد کشت. او مي گفت هيچ کس نمي خواست حرفهاي امير حسين را بشنود. بعد از مرگ دل آرام افسرده بود و زندگي اش به سختي مي گذشت و در نهايت براي آرامش وجدانش تصميم گرفت خود را حلق آويز کند. دل آرام قاتل نبود و هستند صدها نفر از متهمين به قتلي که قاتل نيستند و نمونه هاي بسياري را در زندان ديده ام اما خشونت طلبي حاکمان جمهوري اسلامي به گونه اي است که تنها به اعدام مي انديشند و به کشتن انسان هاي بي گناه. حال چه کسي پاسخگوست؟ چه کسي پاسخ اين بي عدالتي را خواهد داد؟ چطور مي توان جان دل آرام را احيا کرد؟ او بي گناه بود و گناهش تنها کشيدن نقاشيهايش و بازي با دنياي کودکي اش بود که تقدير اعدامش را رقم زد. آيا گناه او ايراني بودنش بود يا عاشق بودنش؟؟؟؟؟ محمد مصطفايي يکي از وکلاي دل آرام داربي
با ۷۶ امتیاز و ۴ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


بنا به گزارش خبرگزاري اورمو ايشچيلري آكسيون اعتراضي اورميه با كمي تاخير و با سر دادن شعارهاي ملي شروع شده است اطلاعات اوليه از دستگيري يكي از فعالين به نام سعيد خضرلو ملبس به لباس قرمز رنگ با آرم بوزقورد حكايت مي كند. موج تهاجم به مردم از طرف ماموران و لباس شخصي بسيار گسترده مي باشد. نيروهاي ضد شورش (نوپو) مردم را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده اند
با ۷۱ امتیاز و ۱۴ نظر فرستاده شده در بخش سیاست
نظرات

 


شیخ الاسلام مولانا عبدالحمید امام جمعه اهل سنت زاهدان، با صدور پیامی، درگذشت حاج میر اسماعیل موسوی را به مهندس میر حسین موسوی و خانواده آن مرحوم تسلیت گفت. متن این پیام به شرح ذیل است: «انا لله وانا الیه راجعون» جناب آقای مهندس میر حسین موسوی خبر درگذشت پدر مکرّم و بزرگوارتان موجب تأثر و تألم گردید. بدون تردید، زحمات شایان حضرتعالی در زمینه پیشرفت و اعتلای کشور بر کسی پوشیده نیست و مدیریت شایسته امور اجرایی کشور در دوران دفاع مقدس، شاهدی بر این مدعا است. خانواده مرحوم موسوی بر همه ایرانیان حق دارند و إن شاءالله نام نیک وی در اذهان جاودانه خواهد ماند. اینجانب این مصیبت و ضایعه را به جنابعالی و خانواده محترم تسلیت عرض نموده و از خداوند متعال برای آن مرحوم مغفور، علوّ درجات، و برای بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواستارم. (شیخ الاسلام مولانا) عبدالحمید امام جمعه اهل سنت زاهدان سنی آنلاین
با ۷۰ امتیاز و ۱ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


هیچ حیوانی‌ همنوعان خود را زندانی نمیکند . هیچ حیوانی‌ دستور تجاوز به همنوعان خود را نمیدهد . هیچ حیوانی‌ برای نمایش یا حفظ قدرت همنوعان خود را نمیکشد . هیچ حیوانی‌ دروغ نمی‌گوید . اگر به حیوانی‌ پناه دهید ، همیشه دوست شما خواهد بود . پس لطفا از این پس به حیوانات توهین نکنید .
با ۷۰ امتیاز و ۹ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


در ایام نوروز سال ۱۳۷۸ تصمیم گرفتم به زندان رشت بروم و دختری نقاش که در انتظار اعدام بود را ببینم. تصمیمم آنی بود و فردای روز تصمیم با خودروی شخصی ام به سمت رشت رفتم. دلهره عجیبی داشتم اما دوست داشتم دل آرام دارابی دختری که در سن ۱۷ سالگی به اتهام قتل بازداشت شده بود را ببینم. دوست داشتم برایش کاری انجام دهم. چند بار درباره ماجرایش در روزنامه ها مطالبی نوشته بودم. به رشت رسیدم و بعد از اخذ دستور از دادیار ناظر زندان به اتاقی که زندانیان را برای ملاقات به آنجا می آوردند رفتم. چند مامور هم در این اتاق بودند. وقتی دستور قاضی را به یکی از آنها دادم. مسئول مربوطه به من نگاه کرد و گفت آقای مصطفایی شما هستید. گفتم بله چطور. گفت هیچ. در مورد شما زیاد شنیده بودم و امیدوارم بتوانید کاری برای دل آرام انجام دهید تا اعدام نشود. این مامور می دانست که دیگر کاری از دست کسی بر نمی آید. تقدیر دل آرام دارابی اعدام است و چون دستی قدرتمند کمر بر اعدام این جوان بسته است. اعدامش حتمی است. مسئول دفتر تلفن را برداشت و به کسی که آنطرف تلفن بود گفت. بگویید دل آرام به اتاق ملاقات بیاید. استرس عجیبی داشتم. دختری را می خواستم ببینم که قبلا در مورد پرونده اش در مطبوعات اظهار نظر کرده بودم. نیم ساعتی منتظر ماندم. از پشت پنجره، دختری با موهای رنگ شده و صورت سفید و نورانی به نزدیک اتاق ملاقات می آمد و یک خانم که مشخص بود از مامورین زندان بود. او را همراهی می کرد. هر چه قدر نزدیک تر می شد. شدت ضربان قلب من نیز بیشتر می شد. درب اتاق ملاقات باز شد. دخترک نگاه به من کرد و تا من را دید شناخت. نمی توانست حرفی بزند. می خندید و از خوشحالی اشک می ریخت. گفت فکر نمی کردم کسی به ملاقاتم بیاید و شما اولین نفری هستید که در سال جدید به ملاقات من میایید. به او گفتم که چه کمکی از دست من بر می آید که برایتان انجام دهم. گفت دوست دارم شما هم وکیل من باشید. ولی آقای خرمشاهی روی پرونده کار می کند. به او گفتم از ماجرایی که برایت اتفاق افتاده است را برایم یک بار دیگر تعریف کنم. دل آرام شروع کرد به تعریف کردن ماجرا و گفتن از بی گناهی خودش. او می گفت که قاتل نیست و قاتل امیر حسین است. من چون او را خیلی دوست داشتم و سن و سالم هم کم بود. قتل را به گردن گرفتم. او از روز ماجرا تعریف کرد و از اینکه به پدرش دروغ گفته که قاتل است و قتل را به گردن گرفته است. زمانی که تعریف می کرد اشک از چشمانش جاری بود. قسم می خورد که مرتکب قتل نشده است و می گفت هیچ کس حرفش را باور نمی کند. می گفت دادستان رشت چند بار او را کنار کشیده و تهدید کرده است که اعدامش خواهد کرد. چهره دل آرام مظلومانه می گفت که قاتل نیست. با تمام موکلینی که داشتم فرق می کرد. نگاهش، مظلومیتش و حرکاتش. خودش را خوب نگه داشته بود. آرایش می کرد و موهایش را مدام رنگ می کرد و می گفت در زندان بیشتر اوقاتش را به نقاشی کردن می گذراند. عاشق نقاشی بود. درس هم می خواند و فکر نمی کرد روزی بی گناه اعدام شود. آنقدر در زندان سختی کشیده بود که می شد زجرهایش را از نقاشیهایش دید. آن روز از زندان بیرون آمدم و او در آن جایی که اعدام شد ماند. ساعت هفت صبح یک روز تعطیل، دادستان نامرد رشت با چند نفر از جیره بگیرانش به زندان رفتند. روز تعطیل دل آرام را صدا کردند. گویی به شکار آهو رفته بودند. و می خواستند آهویی زیبا شکار کنند. آهویی که از جنس آدمی زاد بود. و حیواناتی وحشی همچون گرگ می خواستند این آهوی زیبا را از پای در آوردند و جلوی کشیدن نقاشی هایش را بگیرند. به سالن مرگ می برند. تلفنی به او می دهند و خنده ای می کنند و می گویند به مادرت زنگ بزن و بگو که تا چند دقیقه دیگر اعدام می شود. گوشی را می گیرد دستانش می لرزد و التماس می کند و می گوید من قاتل نیستم من را نکشید. من را نکشید. همه می دانستند که او قاتل نیست اما برای روز تعطیلشان نیاز به تفریح و شکار داشتند و هیچ شکاری بهتر از دل آرام برای آنها نبود. آهویی زیبا، با چشمانی هیجان انگیز و چهره ای نورانی و … به مادرش زنگ می زند و جریان را به مادرش با صدای لرزان می گوید…. مادرش تلفن را قطع می کند. قرآن را بر می دارد و به سمت زندان رشت می رود. در زندان را با هر دو دست می کوبد. التماس می کند. جیغ می زند و فریاد می کشد ولی کسی در را باز نمی کند. شکارچیان شکارشان را زده بودند. درب بزرگ زندان باز می شود و آمبولانسی که دل آرام، آرام گرفته بود بیرون می رود و …. در مراسم اعدام شرکت کرده بودم و می توان تصور کنم که چطور اعدام شده است. او باورش نمی شود که اعدام خواهد شد. اراده اش را از دست می دهد. دیگر توان فکر کردن ندارد. گرگها دور او جمع شده بودند. چاره ای نداشت جز التماس کردن های بی پاسخ… دو دست او را می گیرند. به سمت چارپایه مرگ می برند. دل آرام همچنان التماس می کند. او در زمانی که قتل اتفاق افتاده بود ۱۷ سال بیشتر نداشت و اگر هم قاتل بود باز هم به خاطر سنش حقش رگ نبود. همانطور که حق هیچ انسانی مرگ نیست. طناب آبی رنگ کلفت دار را به گردنش می اندازند. گرگها مست نگاه دل آرام می شوند. و از مرگش لذت می برند. دادستان رشت دستور می دهد که چارپایه را بکشید. دل آرام آویزان می شود. می لرزد. آرام می گیرد و ….. جهانی در ماتم مرگ دل آرام می گرید…. ماها از این جریان گذشت. هیچ کس باورش نمی شد که این آهوی زیبا، اینگونه شکار گرگ های درنده شوند. چند روز پیش شنیدم امیر حسین کسی که قاتل اصلی پرونده دل آرام بود در زندان رشت خود را به دار آویخته است. یکی از هم سلولی هایش که به تازگی آزاد شده بود را می شناختم. توانستم تلفنی از او به دست آوردم. با او صحبت کردم و می گفت. امیر حسین قبل از اعدام دل آرام چندین بار دادستان رشت را خواسته بود و گفته بود که دل آرام قاتل نیست و قتل توسط او انجام شده است. بعد از اینکه دل آرام اعدام شد نیز نامه ای نوشت و گفت او بی گناه بوده است. دادستان یک بار به زندان می رود و او را تهدید می کند که اگر چیزی بگوید او را خواهد کشت. او می گفت هیچ کس نمی خواست حرفهای امیر حسین را بشنود. بعد از مرگ دل آرام افسرده بود و زندگی اش به سختی می گذشت و در نهایت برای آرامش وجدانش تصمیم گرفت خود را حلق آویز کند. دل آرام قاتل نبود و هستند صدها نفر از متهمین به قتلی که قاتل نیستند و نمونه های بسیاری را در زندان دیده ام اما خشونت طلبی حاکمان جمهوری اسلامی به گونه ای است که تنها به اعدام می اندیشند و به کشتن انسان های بی گناه. حال چه کسی پاسخگوست؟ چه کسی پاسخ این بی عدالتی را خواهد داد؟ چطور می توان جان دل آرام را احیا کرد؟ او بی گناه بود و گناهش تنها کشیدن نقاشیهایش و بازی با دنیای کودکی اش بود که تقدیر اعدامش را رقم زد. آیا گناه او ایرانی بودنش بود یا عاشق بودنش؟؟؟؟
با ۶۹ امتیاز و ۱ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


آقای حاتمی کیا صدا و سیمای رژیم کمتر از وزارت اطلاعات نیست، یعنی‌ کوچکترین حرف و برنامه ای‌ که از این چماق فرهنگی‌ بر سر مردم فرود میاید با برنامه ریزی است حالا یا شما نخواسته وارد این بازی‌ شدید یا اینکه خبر ندارید مردم به جان رسیده ا ند و آنچه را که میخواهند تنها خدا داند و آینده آزادی که سرانجام به دنیا نشان میدهد که این ملت درد کشیده چه میخواهند! آقای حاتمی کیا اصلاحاتی که این رژیم برای آن تبلیغ می‌کند اصلاحاتی است که امثال مشایئ و سپاه پاسداران مجری آن هستند همانها که امروز ایران را ویران کردند میخواهند با فریبی نو مردم را فریب دهند آقای حاتمی کیا از موسوی اصلاح گر تر و شریف تر و معتقد به این انقلاب، تا پیش از تقلب در انتخابات! چه کسی‌ را سراغ دارید ؟ اگر خامنه‌ای قرار بود تن به اصلاحات بدهد، نداها و سهرابها و ترانه‌ها و... کشته نمیشدند.
با ۶۹ امتیاز و ۱۳ نظر فرستاده شده در بخش سیاست
نظرات

 


مراسم ختم میراسماعیل موسوی که قرار بود روز یکشنبه برگزار شود لغو شد. با توجه به تاکیدات خانواده آن مرحوم مبنی بر برگزاری مراسم شب سوم و هفتم بنظر میرسد لغو مراسم زیر فشار نهادهای امنیتی صورت گرفته باشد. فشارهای بی امان بر این خاندان شریف و پاک در این روزهای سخت بخوبی آخرین لایه های ددمنشی و بی اخلاقی حاکمان را نشان میدهد. شاید اگر ارتحال میر اسماعیل موسوی در این روزها صورت نمیگرفت این میزان کینه و فرورفتن مدعیان دینداری در منجلاب تکبر و تعصب و ظلم آشکار نمی شد.
با ۶۷ امتیاز و ۰ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


همانطور که حدس زده می شد مراسم ختم میراسماعیل موسوی پدر مرحوم میرحسین موسوی که قرار بود در ساعت شش بعد از ظهر روز یکشنبه چهارده فروردین در مسجد نور واقع در میدان شهید دکتر فاطمی تهران برگزار شود، لغو گردیده است. به دلایل زیر این مراسم و لغو آن موقعیت بسیار مناسبی برای شروع اعتراضات خیابانی در سال نو بوجود آورده است. یک) این مراسم در ارتباط با شخص میرحسین موسوی است که با همه تلاشها و سمپاشی های دستگاه های اطلاعاتی طی بیست و دو ماه گذشته، همچنان عامل وحدت بخش جنبش سبز است و هر گونه مراسمی که به او ارتباط داشته باشد توسط اکثریت همراهان جنبش سبز با استقبال مواجه خواهد شد. دو) در طی روزهای گذشته و همینطور روز سیزده بدر در گردهمایی های خانوادگی و دوستانه اطلاع رسانی خوبی در مورد این مراسم صورت گرفته و خواهد گرفت. لغو آن در ظهرروز سیزده بدر برای دولت کودتا بسیار دیر است و خبر آن تا شامگاه سیزده بدر به گوش بسیاری از همراهان جنبش سبز که در دشت و صحرا مشغول در کردن سیزده هستند، نخواهد رسید. سه) روز سیزده بدر یکی از معدود روزهایی در طی سال است که اکثریت قریب به اتفاق نیروهای انتظامی در آماده باش کامل و در سر پستهای خود هستند. این آمادگی و به اصطلاح خدمت، آنان را خسته و فرسوده کرده و توانایی یک روز کامل آماده باش در چهارده فروردین و سرکوب فعال همراهان جنبش در شامگاه چهارده فروردین را برای آنان باقی نخواهد گذاشت. درمقابل، همراهان جنبش سبز پس از بیش از دو هفته استراحت و کسب روحیه از صحبت و نشست و برخاست با سایر اعضای خانواده و دوستان، می توانند با انرژی کامل اعتراضات خود را آغاز کنند. چهار) مکان مسجد نور و میدان شهید دکتر فاطمی موقعیت بسیار مناسبی برای گردهمایی و تظاهرات است. از طرفی مکان نسبتاً شلوغی در ساعات پایانی روزهای کاری است، و از طرف دیگر خیابانها و بخصوص کوچه های متعددی اطراف آن قرار دارد. کوچه هایی که هنوز هیچیک از آنها به دوربینهای کنترل جمعیت مجهز نشده اند. در شعاع یک کیلومتری این میدان دهها کوچه باریک در خیابانهای ولیعصر، شهید دکتر فاطمی، میدان گلها، بیستون، چهلستون، یوسف آباد و … وجود دارد که بهترین موقعیت را برای پنهان شدن و تمرکز نیرو و شروع مجدد فراهم می کند. پنج) ساختمان وزارت کشور که با خیانت به رای و امانت ملت و تقلب در شمارش آرا جرقه جنبش سبز را زد در نزدیکی همین میدان قرار دارد. هر چند این نکته به خودی خود چندان مناسب نیست، و خطر اسارت وانتقال اسراء به آن ساختمان را افزایش می دهد. اما باید به یاد داشت که در تمامی جنبش های منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا به آتش کشیدن نمایدن یکی از سمبلهای رژیم استبدادی موجب ریختن ترس ملت و تشویق آنان به همراهی جنبش آزادیخواهی مردم بوده است. البته بسیاری از سران و همراهان جنبش سبز مخالف حرکتهای قهرآمیز هستند، که من هم با آنان هم عقیده ام. اما اگر روزی لازم باشد که ساختمانی به عنوان نماد استبداد بصورت سمبلیک برای به آتش کشیده شدن انتخاب شود، ساختمان کنونی وزارت کشور بهترین انتخاب است. ساختمانی که در نبود احزاب حکومتی قوی در کشور ما سمبل استبداد است و جالب آنکه همین ساختمان در زمان استبداد پیشین ساختمان تنها حزب حاکم یعنی حزب رستاخیز و پیش از آن نیز ساختمان حزب دولتی ایران نوین بوده است. در مملکت ما معمولاً همه فعالیتها به صورت رسمی از روز چهارده فروردین آغاز می شود. جنبش سبز نیز سال نو خود را از همین روز آغاز خواهد کرد.
با ۶۶ امتیاز و ۱ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی
نظرات

 


خبرگزاری هرانا - شعبه یک دادگاه انقلاب شهرستان بابل به ریاست قاضی باقریان احکام فعالین ستاد مهندس میر حسین موسوی در مازندران را صادر کرد. به گزارش دانشجونیوز، در حکم صادره از سوی دادگاه انقلاب شهرستان بابل اتهام هر یک از این فعالین بر اساس مواد ۵۰۰ و ۶۱۰ قانون مجازات اسلامی و با توجه به مفاد مواد ۴۶، ۴۷ قانون مذکور، بابت اعمال ارتکابی که از مصادیق ماده ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی و اتهام تبانی در جهت اقدام علیه امنیت کشور ذکر شده است. بر اساس حکم صادره دکتر احمد میری ۲۰ ماه حبس تعزیری، علیرضا شهیری ۱۵ ماه حبس تعزیری، دکتر علی اکبر سروش ۷ ماه حبس تعزیری، آریا آرام ن‍ژاد ۱۰ ماه حبس تعزیری، علیرضا فلاحتی ۱۰ ماه حبس تعزیری، محمدرضا کربلائی آقا ملکی ۱۰ ماه حبس تعزیری، محمد معصومیان ۱۰ ماه حبس تعزیری، مصطفی ابراهیم تبار به ۱۰ ماه حبس تعزیری محکوم شده‌اند. گفتنی است سال گذشته هر یک از این فعالین پس از حضور در جلسه دادگاه به ارائه دفاع از اتهامات خود پرداختند. دکتر احمدرضا میری فرماندار سابق رامسر در آخرین جلسه دفاعیات در دادگاه خطاب به قاضی باقریان گفت: "اگر راه اصلاحات بسته شود، راه انقلاب هموار می‌شود." احمد میری قائم مقام جبهه مشارکت استان مازندران بوده که فرودین سال ۸۹ توسط اداره اطلاعات استان مازندران دستگیر شد و مدت ۳۳ روزه بازداشت خود ر

__._,_.___
Recent Activity:
This is a non-political list.
.

__,_._,___

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ