| درچهلمین سالگرد رستاخیز سیاهکل،یادی از رفیق بهروز دهقانی،فرزند راستین خلق ایران! " او مرگ را سُرودی کرد "؛این عنوان، شایسته ی بهروز دهقانی(این اسطوره مقاومت)است. تا زنده بود، زندگیش را درخدمت به خلق صرف کرد؛ و با مقاومت قهرمانانه ی خود و با مرگ حماسی اش درزیرشکنجه های رژیم شاه وتأثیری که درجامعه به جای گذاشت درواقع- " مرگ را سرودی کرد " یادش گرامی "علی اشرف درویشیان " |  | |
 ملخ ها و جانْ رنجه هاي بهروز دهقاني عليرضا ذيحق نگاهی به مجموعه داستان ملخها اثر بهروز دهقانی "ملخ ها " كتابي است با سه داستان كوتاه از بهروز دهقاني ( 1350-1318ه.ش) و اما اثري مطرح كه نام وي را با ادبيات داستاني ايران گره زده است ." ملخ ها" ،" پيكره ي طلايي " و" بزهاي ملا رجب " قصه هاي اين كتاب اند كه به غير از " پيكره ي طلايي " كه گريزي به زندگي رو شنفكرانه و محيط هاي هنري و مطبوعاتي زده ، دوقصه ي ديگر از فضايي روستايي برخوردارند كه در آنها نويسنده ضمن ارائه ي تصويري انتقادي از وضعيت زمانه ، رگه هاي مدرنيته و جان ْ رنجه هاي سنت را با جوهره اي اصيل از ذات هنرو تخيل والا در آميخته است . " حسن مير عابديني " ، مؤلف كتاب " صدسال داستان نويسي ايران" ، از قصه ي ملخ ها چنين ياد مي كند : " بهروز تبريزي ( دهقاني ) ، معرف " شون اوكيسي " در ايران ، در " ملخ ها " برخورد غير مسؤولانه ي ادارات دولتي با مشكلات روستائيان را با طنزي گزنده مورد حمله قرار مي دهد ... او نشان مي دهد كه ملخ واقعي كه به جان روستائيان افتاده ، سيستم ِ ديوان سالاري ِ حاكم است ." (1) " علي اشرف درويشيان " هم در مجموعه آثار بهروز دهقاني كه با نام " من مرگ را سرودي كردم " (2) ، با تأكيد بر ارزشهاي ساختاري و ادبي ِ قصه ي " ملخ ها " مي گويد : " ملخ ها از سه جزء اصلي كه استخوان بندي آن را تشكيل مي دهد ، برخوردار است . اجزاء ديگر و عناصر داستاني بر اين سه جزء قرار گرفته است : 1- وضعيت روستا 2- بوروكراسي 3- استحاله . اين سه جزءبا زباني ساده و طنزآميز روايت شده اند . سادگي زبان داستان با منظر راوي آن ( منظر كودك كم دان ) ، تناسب دارد . و طنز داستاني ناشي از واقعيت هاي داستاني است ." " هوشنگ گلشيري " هم درسخنراني ده شبِ شعري كه كانون نويسندگان ايرانبا همكاري انجمن فرهنگي ايران و آلمان - انستيتو گوته - در باغ اين انجمن در پائيز سال1356 بر پا كرده بود، با طرح مقوله اي به عنوان جوانمرگي در نثر معاصر فارسي ازجايگاه بهروز دهقاني و اهميت مجموعه داستان " ملخ ها " ، با تأكيدي از نيكي ياد كرده و آن راكاري ارزشمند شمرده است . غلامحسين ساعدي نيز در مقالاتش اشاره اي دارد به شناخت عميق " بهروز دهقاني " از لايه هاي زيرين جامعه ي روستايي و توأماني وي با " صمد بهرنگي " و مي نويسد : " اين توأمان آگاه كه در برابر هر مسئله اي نبض شان باهم مي زد ، دهات و آبادي هاي ريز ودرشت را زير پا مي گذاشتند و از هر قصه يا مثل متن هاي مختلفي گير مي آوردند ، البته نه براي نسخه بدل سازي بلكه براي دستيابي به كامل ترين و بي نقص ترين صورت روايت ها . اولين محصول چشمگير " افسانه هاي آذربايجان " بود . انبان گرانبهائي بود از باورها و شكفتگي ِ خيالهاي رنگين توده ها و ... " اما راز شگرف كتاب " ملخ ها " در ابعاد تخيلي است كه قصه هاي بهروز دهقاني را باانبوهي از تصاوير استعاره اي آميخته و آنها را همچنان جوان نگه داشته است .گوهره اي كه از آن بايد به تراكم خلاقيت در ادبيات ياد كرد . او گزارشگري را ازروايت داستاني متمايز كرده و در بيان مسائل اجتماعي ، با رخنه در اوهام دروني ، از خيال بافي محض و يابيان صرف وقايع ، دوري جسته است .آثاري خلق كرده لايه به لايه ، ماندني و لبريز از پاره – پاره هايي نا منتظره و اما داراي شكلي معين . در تصاوير داستان درخششي از الهام وجود دارد و نويسنده اي را مي بيني كه با نهايت تفكر و تمركز،از ريسمان نوشتار مي گذرد . ريسماني در بلندا كه ذره اي لغزش، او را نه به سرحدهنر، بلكه به پرتگاهي مي برد كه انباشته از آثار بدلي است و صد البته فراموش شده . در قصه ي " ملخ ها " با گفته هايي از يك فضاي زميني و پر از اشيا و پديده هاي طبيعي ، به خطوطي مي رسيم از نانوشته هايي كه در تلاقي با يك فضاي ذهني ، رفته – رفته پررنگ تر مي شوند و با باورها ، عادت ها و اوهام عامه گره مي خورَد و كلمات ، معبري مي شوند براي بيان يك ذهنيت . ذهنيتي كه در آن اركان منطق فردي فرو مي ريزد و ذات دنيا ، قرابتي همگون مي يابد با اضطراري كه از بودن مي زايد و مُهر ونشانِ فاجعه دارد: "آن سال محصول ما خوب بود. اولهاش آب نبود. نصف محصول خشک شد بعد باران بارید و بند آمد. افسوس کمیدیر سیل آمد و هر چه گیر آورد شست و با خود برد. از اینها که بگذریم، چون عادی است و همیشه اتفاق میافتد، حادثه دیگری نیفتاد که ما را بترساند. همه پای دیوار نشسته بودیم و منتظر که گندمهایمان زرد بشوند و بیفتیم جانشان. " با اين تصاوير بصري است كه قصه آغاز مي شود و در پيوندش با ديالوگها و بيان شفاهي ، خيز خود را مدام و پيوسته تا اوج و فرود مي پيمايد : " فردا صبح داسها را برداشتیم و رفتیم سر کشتمان برادر کوچکم یک مرتبه داد زد: - چه حیوونای قشنگی توی دستش ملخ درشت سبز رنگی بود که با چشمهای درشت ذوق زده اش توی صورت آدم نگاه میکرد. پدرم گفت : ملخ! زیر پایمان نگاه کردیم. همه جا پوشیده از ملخ بود. لای گندمها جست میزدند. - ملخ! من گفتم: نمیدونم . میگی چیکار کنیم؟ پدرم گفت: بریم پیش کدخدا. کدخدا گفت: اینجاها ملخ چیکار داره! پدرم گفت: من چی میدونم! بیا از خودشون بپرس. کدخدا گفت: شاید به سرت زده. پدرم گفت: خودت که چشم داری! بیا بریم نشونت بدم. پدرم یک ملخ درشت را گرفت جلو کدخدا، کدخدا ملخ را میان انگشتانش گرفت و پاهایش را شمرد. بعد خاشاکی از زمین برداشت و به دهان ملخ گذاشت. آهی کشید و گفت: - آره، انگار خودشه. پدرم گفت: خوب حالا چیکار کنیم؟ کدخدا گفت: باس فوراً بری شهر. پدرم گفت: من که جایی رو بلد نیستم. خودت خوب راهو و چاهشو بلدی بهتره خودت بری. کدخدا گفت: اینهمه کار رو سر من ریخته، من که نمیتونم برم. خودت میدونی یه عده اومدن، سرباز گیری، تو خونه من هستن. گاو ارباب هم که امشب میزاد باس برم مواظبش باشم. پدرم گفت: آخه من جایی رو بلد نیستم. کدخدا گفت: اینکه کاری نداره. از هر کجا بپرسی اداره کشاورزی، نشونت میده. میری اونجا و میگی زود به دادمون برسین." بدين گونه است كه تصاوير مختلف، از طريق بيان شفاهي جلو مي رود و روند استعاري آن ، با جوهره ي واقعيت تلفيق مي شود و بدون دستاويز شدن به اسطوره ها ،به سوي رويا گونه گي و دنيايي از واهمه ي وهم مي تازد : " در اول را باز کردیم کسی نبود. در دوم را که باز کردیم یکی از تو در را محکم زد و انداختمان بیرون. توی اتاق دیگر مردی نشسته بود و چایی میخورد. پدرم گفت: آقای رییس تو ده ما ملخ اومده. مرد فنجانش را گذاشت زمین و سرش را بالا گرفت و گفت: - به من چه؟ - اخه میگن ... - برو دفع آفات. آمدیم بیرون. مردها تند تند میآمدند و میرفتند. خیلی بودند بعضیها کاغذ دستشان بود. بعضی شکمشان خیلی گنده بود مثل شکم ارباب خودمان. پدرم به من گفت: - گفتش برین کجا ؟ گفتم: دف آباد یا یه همچو چیزی. پدرم باز این ور و آن ور را نگاه کرد از یک مردی که ریخت خودش را داشت . پرسید: _دف آباد کجاست؟ مرد گفت: طبقه پنجم. از اون پلهها برین بالا. «دده» راه افتاد طرف پلهها. من هم دنبالش. خیلی پله بود. آنقدر بالا رفتیم که اگر دستمان را دراز میکردیم به آسمان میرسید. پاهایم درد گرفته بود. آخرش به جایی رسیدیم که دیگر پله نبود. آنجا هم میآمدند و میرفتند. «دده» جلوی مردی که به عجله میرفت ایستاد و پرسید: _دف آباد کجاست؟ مرد ایستاد و سرش را خاراند و با انگشت جایی را نشان داد. دده گفت: بشین همین جا. جایی نریها! گم میشی. من نشستم پای دیوار. پاهایم درد میکرد. دده دری را باز کرد و رفت تو. از پشت در هیچ صدایی نمیآمد. بعد دده آمد بیرون. رنگش پریده بود کلاهش توی دستش بود. جعفر بیا اینجا تو یادت هست ملخها چه رنگی بودن؟ من گفتم: سبز بودن. بعضیهاشون خاکستری. دده باز رفت تو . از لای در که باز مانده بود نگاه کردم. دده ایستاد جایی و گفت: _پسرم میگه: سبز بودن، بعضیهاشون هم خاکستری. یکی از تو داد زد: _این که نمیشه. جنس ملخ باید کاملا معلوم بشه. اینجور کارها رو که نمیشه سرسری گرفت! مبارزه با ملخ شوخی نیس. باس اول بدونیم جنسش چیه. رنگش چیه. تو که اصلاً سرت نمیشه، این اداره فقط با ملخهای قرمز مبارزه میکنه.
پدرم گفت : نمیشه مثلا این ملخها رو رنگ بزنیم بشه قرمز؟ صدا بلند شد که : از لحاظ علمی این کار درست نیست. برو اداره مبارزه با ملخ سبز و خاکستری. در اداره مبارزه با ملخ سبز و خاکستری گفتند: تو مطمئنی همهشون سبز بودن؟ پدرم گفت : همهاش که سبز سبز نبودن. بعد رویش را به من کرد و گفت: جعفر تو که خوب تماشاشون کردی. من گفتم بعضیهاشون زرد بودن بعضیها سبز. از همه رنگی بودن. مردی که سر طاسش برق میزد از حرفهای من نیشش باز شد: - نگفتم؟ باید بری سراغ اداره مبارزه با ملخ الوان...میری از هر کدام چند تایی میگیری میآری اینجا... " تجسم هنري و بيان تفكري كه از نظم و بي نظمي زندگي و روابط پنهان و آشكار طبقات اجتماعي زاده مي شود ، خواننده را به سِيري سيال و دَوَراني سوق مي دهد كه در زمان و جغرافيا ي خود نيز، آن رانمادي مي بيند از سر گيجه گي عصرو استحاله ي انسان : "از گردنه گذشتیم از پای کوه کشتزارهای ده ما شروع میشد راه زیادی نداشتیم راه سنگی بود اما کوتاه. - انگار گندمها رو درو کردن. - اما چرا اینجوری. سنبلها نیستن. ساقه خشکیدهشون مونده. این طرف و آن طرف خوب نگاه کردیم. از گندم خبری نبود. دده گفت: جعفر انگار ملخها رفتن خدا رو شکر دیگه نمیریم شهر. تا نزدیکی ده خبری نبود. بالای تپه، پای امرود وحشی که رسیدیم مردها را دیدیم که سرشان به پایین بود. یواش یواش راه میرفتند و یک مرتبه جست میزدند روی زمین. مثل ملخها. بعد دستشان را توی خورجین میکردند. پدرم داد زد آهای مشدی زامان چیکار دارین میکنید؟ مشدی زامان کمرش را راست کرد و بالای تپه را نگاه کرد تا ما را دید، داد زد: _اوهوی ی ی ی ی. باز کار عجیبش را از سر گرفت. از بالای تپه که نگاه میکردیم مردها را میدیدیم که قدشان را خم کرده اند و جست میزنن، مثل ملخ. دده گفت: اوهوی ی ی. بعد خم شد و پرداخت به جست زدن ." ضرباهنگي كه در اين قصه از نظر سرعت و دقت در خيال و وصل سريع آن به حوزه ي تفكري با انگاره ي نفي وضع موجود وجود دارد ، بيانگر تشويش آدمي در دنيايي نيز است كه ارتعاش واژه ها – در هر سيستمي كه كلمه ها بر ضد خود معني و تأويل مي شوند – جز خوف و تحميق و توهم آدمي ارمغاني ندارد . هرچند كه ظرايف هنري اين قصه ، معطوف به ارائه ي معرفتي از زمان بوده اما هوشمندي بهروز دهقاني ، چنان آن را با بي زماني درآميخته كه با ماهيتي لطيف و برگرفته از تحريكات حسي و عصبي خواننده، موجوديت جسماني آن همچنان خواهد پاييد .
پانويس ها : 1- صد سال داستان نويسي ايران ، جلد هاي 1و2، حسن مير عابديني / نشر چشمه – چاپ اول ، 1377 2- من مرگ را سرودي كردم ، بهروز دهقاني ، گرد آورنده : يونس اورنگ خديوي / انتشارات بازتاب، چاپ اول 1384، تهران

تکثیراز جهانگیر محبی ارسال به: اعضای گروه یاهو،گوگل،شخصیتهای سیاسی-اجتماعی-اقتصادی-فرهنگی هنری،سازمانها،احزاب،نشریات،رادیوها،تلویزیونها،انجمنهای زنان-دانشجویان-دانش آموزان-معلمان-روزنامه نگاران وبلاگ نویسان-نویسندگان،سندیکاهای کارگری و سایت ها در داخل و خارج از کشور | | |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر