کتاب های فارسی - آرشیو این وبلاگ در پایین صفحه قرار دارد

stat code

stat code

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

[farsibooks] آرزوهای بزرگ

 

آرزوهای بزرگ ...

 

رسم بر اين بوده که در سالگرد جنبش فداييان خلق کسانی به تحليل تاريخ سازمان پرداخته و بر حسب نوع رابطه ای که امروز با آن دارند بر اين و يا آن نکته مثبت  يا منفی در تاريخ آن تکيه کنند. و نيز کسانی ديگر به ياد آوری دلاوريها و جانبازيهای قهرمانان آن بنشينند . من در اين مطلب می کوشم تا  از زاويه ای ديگر به اين گذشته نظر بيافکنم و يادی از چند تن از اعضای سازمان در دوره  اول حيات آن بنمايم .

 

ليلا گلی آبکناری , صبا بيژن زاده , غزال آيتی و طاهره خرم نه از ناموران و بزرگان سازمان بلکه 4 تن از فداييان هستند که دهها نظيز آنان در آن سالها در درگيری های مسلحانه کشته شدند , صد ها نظير آنان در سالها ی پس از انقلاب بزندان افکنده و يا اعدام شدند و يا بسياری ديگر مجبور به ترک وطن شده و امروز در گوشه و کنار جهان زندگی های ديگری تجربه می کنند.

من اين 4 زن را از آن رو برگزيدم که 4 شخصيت فردی اجتماعی متفاوت از اعضا دوره اوليه فعاليت سازمان چريکهای فدايي بوده و بررسی آنان می تواند بعنوان 4 نمونه تصوير روشنی از آن دوران ارايه دهد. به اعتقاد من بررسی شخصيت های واقعی که اين سازمان را بنياد نهادند و عملکرد های آنان در زندگی بيش از نطرات رسمی و تئوريک , توضيح دهنده روانشناسی اجتماعی اين نسل از جوانان روشنفکر ايران است که علائق خود را در اين سازمان می جستند. بخشی از بررسی تاريخ فدائيان , بررسی احساسات و انگيزه هايی است که ليلا محصل روستا / شهر آبکنار, غزال  , پرورش يافته در يک خانواده روشنفکر و مدرن , صبا  کارمند و دارای زندگی مستقل , طاهره , فرزند يکی از ثروتمندترين خانواده های ايران را در کنار هم و در درون يک  تشکيلات به رزم مشترک و تا پاي جان فرا خواند.

 

ليلا گلی آبکناری زمانی به سازمان پيوست که هنوز محصل بود. وی با همه سادگی ها وصفای يک دختر جوان محصل در يک شهر کوپک به خانه تيمی و زندگی چريکی پيوست و همه اين سادگی و صفا را تا روز خودکشی اش ( هنگام دستگيری د ر جشن عروسی خواهرش در سال 61 ) با خود به همراه داشت . او را اولين بار در اوائل سال 56 در يک خانه تيمی چريکی در اصفهان ديدم. آن زمان تيم ما ( عابد , نادر, من ) مشی  مسلحانه را به عنوان تنها راه مبارزه رد کرده و اين نظر را به سازمان اعلام کرده بود و با بيم و نگرانی در انتظار واکنش رهبری سازمان بود. به ياد دارم که تيم ما به همه حرکات سازمان مشکوک بود. بخصوص عابد خيلی نگران بود و تلاش می کرد از لابلای  صحبت ها بفهمد که برنامه سازمان در رابطه با ما چيست ؟ تا بالاخره فهميديم دختری را  بعنوان مسئول تيم ما تعيين کرده اند. ليلا , دختر 18 ساله  بعنوان مسئول تيم ما و حفظ  زندگی 4 عضو اين تيم شده بود, ابتدا من در رابطه با او چشم بسته بودم . پرده ای در وسط اتاق نصب شده بود و ما از پشت آن با يکديگر حرف می زديم تا در صورت دستگيری امکان خطر برای ديگری وجود نداشته باشد. چشم بسته بودن من معنايش اين  بود که ماندن من آنجا موقتی است. حدس ما آن بود که ما را ايزوله کرده و به خانه تک نفری و کار در کارخانه می فرستند و رابطه مان را با سايرين قطع خواهند کرد. من قبلا در کارخانه کار کرده بودم . اين موضوع برايم نگران کننده نبود, نگرانی من از تنهايي  و دوری از ديگران بود. من ليلا را نماينده رهبری سازمان و در مقابل خود می دانستم و احساس بسيار بدی به او که آنسوی پرده بود , داشتم.

بعد از مدتی تصميم بر آن شد که ما همگی در همان خانه بمانيم . رفتار ليلا و پاکی احساسات او در همان اولين روزها که پرده را کنار زديم همه يخ های مرا آب کرد. ما خیلی زود به هم نزديک شديم , رابطه ای دوستانه و خواهرانه. ليلا آن چيز هايی را که در جلسات رسمی تيم قادر به بيان آن نبود, احساس های دخترانه و بلند پروازيهای جوانانه اش را با من در ميان  می گذاشت . در همان خانه بوديم که عابد سر يک قرار رفت  و باز نگشت. کشته شدن عابد, در شرایطی که من  مشی سازمان را قبول نداشتم و مهمتر از آن از برخی مسائل درون سازمانی بشدت دل چرکين بودم برای من ضربه روحی سنگينی بود و ليلا با وجود سن کمش مرا درک می کرد.

1

در آن زمان هر تيم يک يا چند خانه ذخيره داشت که در صورت ضربه خوردن , افراد تيم می توانستند به آن خانه ها بروند. من و ليلا خانه ای در يکی از محلات  پرت اطراف اصفهان داشتيم. توجيه ما آن بود که در روستاهای اطراف سپاهی دانش هستيم و آخر هفته ها به شهر می آييم . بعد از ظهر روز پنج شنبه از خانه تيمی راه می افتاديم و از ميان کوچه پس کوچه های اصفهان که من عاشق مادی هايشان

 (نهرهای کوچک منشعب از زاينده رود) بودم, پياده تا آن سر شهر می رفتيم و پس از سرزدن بدر و همسايه و  باصطلاح  توجيه خانه می نشستيم و تا نيمه های شب حرف می زديم و حرف می زديم. ليلا با شيفتگی بسيار از برادرش روزبه که در آن زمان زندانی سياسی بود , می گفت. او آنقدر از روزبه تعريف کرده بود که من او را کاملا می شناختم . پس از انقلاب زمانی که او را در ستاد سازمان ديدم , آنقدر گرم و آشنا با وی برخورد کردم که او در حيرت مانده بود که من او را از کجا می شناسم . روزبه پس از انقلاب در رابطه با سازمان راه کارگر کشته شد. من اما با ليلا هيچگاه نمی توانستم در مورد مسائل مورد اختلاف بحث کنم . او خيلی غد بود. اگر می گفت نه به هچ وجه نمی شد نظرش را تغيير داد و من هم آدمی نبودم که  ملاحظه هيچ کس حتی ليلا را بکنم. پس از چند ماه زندگی مشترک من به تهران منتقل شده و از ليلا جدا شدم .

پس از انقلاب و برداشته شدن حصار های خانه های تيمی ما مجددا يکديگر را ديديم. اين بار در زندگی باز و علنی پس از انقلاب. در آن دوره نيز من و ليلا کماکان نزديکترین دوستان هم بوديم. پس از انشعاب او به اقليت پيوست و من به اکثريت و دوستی ما پايان يافت. من هيچگاه خود را بخاطر اينکه اختلاف سياسی اقليت و اکثريت بر دوستی من و  او سايه افکند نبخشيدم.

 

 

صبا بيژن زاده در سال 55 مسئول شاخه یعنی عضو رهبری سازمان بود. وی سنش بيش از متوسط سن افراد سازمان در آن زمان بود. او قبل از پيوستن به سازمان کارمند بود و از معدود اعضایی بود که مستقيما از دانشگاه به سازمان نپيوسته بودند.

من او را اولين بار سال 55 ديدم . بعد از ضربات سنگين آن سال که بسياری از ارتباطات سازمان پاشيده بود. ارتباط تيم ما هم با سازمان قطع بود. من در بحبوحه ضربات مخفی شده بودم. آن ضربات سنگين و کشته شدن کسانی که برخی از آنان را از نزديک می شناختم و مواجه با واقعيت هايی از زندگی سازمان که فرسنگ ها از رويا های  من فاصله داشت , مرا به بحران روحی شديدی دچار کرده بود. احساس می کردم همه چير بيهوده است. من روزها به کارگری می رفتم و تنها دلخوشی من همصحبتی با پيرزنانی بود که در کارخانه کار می کردند. دلم می خواست  می توانستم به خانه تيمی بر نگردم و در همان کارخانه بمانم. در چنين شرایطی صبا بعنوان مسئول شاخه به تيم ما که من و يک زن و شوهر عضو آن بوديم, آمد. در چند جلسه ای که او به تيم ما آمد ,  من و او کلمه ای جز  درباره مسائل عملی تيم حرف نزديم ولی او تمامی کلمات بی صدای مرا شنيد و همين توجه باعث شد تا مرا از آن  تيم به تيمی که غزال آيتی مسئول آن بود ببرد. او بطور مرتب به تيم ما سرکشی می کرد و هميشه از حال من جويا می شد و تغييرات روحی مرا دنبال می کرد و از اين که می ديد حال من روز به روز بهتر می شود خوشحال بود.  صبا پس از ضربات سال 55 که به کشته شدن تمامی اعضا رهبری و بخش عمده کادرهای درجه اول سازمان انجاميد , به عضويت رهبری سازمان برگزيده شده بود. ولی بنظر من نه تنها در آنزمان شایستگی عضويت در رهبری سازمان را داشت بلکه حتی در صورت حيات رهبران قبل از ضربات سال 55 ,  او می توانست يکی از شایسته ترين مسئولين سازمان باشد.

او بر خلاف اکثر اعضا سازمان در آن دوره  زندگی و علائق انسانی را می شناخت,  آدم ها و احساساتشان را درک می کرد, و برای اين احساسات ارزش قائل بود. اگر برای من ليلا مثل خواهر کچکترم بود  صبا خواهری بزرگتر بود که من می توانستم به او تکيه  کرده و آنچه در دل دارم بيان کنم و مطمئن  باشم که آنرا درست می فهمد.

زمانی که صبا کشته شد من در همان تيم بودم. صبا می بايست برای گرفتن يک ماشين  پيکان قرار خطرناکی را اجرا می کرد. همه می دانستند که اجرای اين قرار يک ريسک بزرگ است و از او می خواستن تا از اين ماشين صرفنظر کند ولی صبا خود اين ماشين را خريده بود و می خواست جلو اين ضرر را به نوعی بگيرد. شب قبل از ضربه موقع نگهبانی صبا را ديدم که بيدار نشسته و سيگاری دود می کند. جلو رفتم ,  ديدم  چهره ای گرفته دارد  , خواستم از اين قرار صرفنظر کند.  اشاره او به  امکانات محدود ما و  اين که اين  تنها ماشينی  است که ما داريم , مرا به سکوت وادار کرد. او معتقد بود  حتی اگر يک درصد هم امکان پس گرفتن اين ماشين موجود باشد , بايد دنبالش رفت  ... همديگر را بغل کرديم  و بدون آنکه با هم حرفی بزنيم , مدتی طولانی بی صدا اشک ريختيم. صبا قدرت آنرا داشت که قبل از اجرای قراری که احتمال مرگ در آن بالا بود به زندگی و علائق خو د  و نه به توده ها و آرمان های بزرگ فکر کند. او که  رهبر سازمان بو د, می توانست تصميم گيرد و سر قرار نرود و يا حداکثر کس ديگری مثلا مرا بجای خودش  بفرستد. ولی اين از صبا ساخته نبود. فردای آن روز صبا برای تحويل يک پيکان قراضه سر قرار رفت و ديگر باز نگشت.

 

 

 

(پوران ) غزال آيتی در يک خانواده روشنفکری بزرگ شده بود. پدر او توده ای و مترجم بود. او در خانه با هيچيک از محدوديت هايی که اکثر دختران جامعه ما و طبيعتا اعضا سازمان با آن درگير بودند,   مواجه نبود . او قبل از مخفی شدن دوست پسر داشت و رابطه جنسی را می شناخت . او تيپی جذاب داشت و ياد گرفته بود چگونه می تواند جذابيت خود را عرضه کند. غزال در شاخه عاشق شده بود و جرات بيان آن را داشت . وی شعر می گفت و شهامت آن را داشت که نه تنها برای توده ها و خلق که برای رفيق پسری هم که دوستش داشت , شعر بگويد . در آن زمان اين ها همه در سازمان گناه بود. برای اعضا سازمان که با فرهنگ ديگری تربيت شده بودند , چنين شخصيتی دور و نامحبوب بود. البته غزال بعنوان اولين مسئول من پس از مخفی شدن , بی نهايت سختگير و خشن بود. ولی من و او از نظر فرهنگ اجتماعی تربيت خانوادگی در بسياری جنبه ها بهم شبيه بوديم. من با غزال که در زندگی مشترک بالاخص با خيلی از دخترهای آنزمان مشکل داشت , بعد از چند بار دست وپنجه نرم کردن خيلی دوست شدم. من او را به خاطر شجاعتش در ابراز احساسات  در آن فضای سازمان تحسين می کردم و او امکان می يافت تا در کنار من همان باشد که می خواست  , آن چه در سازمان بعنوان زن نمونه چريک تحسين می شد,  دختری بود اتفاده , با لباسهايی بلند و پوشيده , رفتاری مودب و آرام که با رفقايش در چهارچوب  فرم معينی صحبت می کرد. دختری  مثل پسر ها رفتار می کرد , همان گونه  اسلحه می کشید و همان گونه صحبت می کرد که پسرها می کردند. غزال ولی يک دختر بود که دختر بودن خود را پنهان نمی کرد.

من آن زمان موهای بلندی داشتم . بمن گفته می شد که موهايم را ببندم چون موهای افشان برای يک چريک جلف است . غزال موهای مرا دوست داشت و هر يک روز در ميان آنرا در طشت آب می شست و با حوصله  شانه می زد و می بافت. بعد ها در عکسی هايش ديدم ک که قبل از مخفی  شدن موهای بلند بی نهايت زيبایی داشته و فکر کردم که چقدر از اين که مجبور شده در سازمان آنها را کوتاه کند غصه خورده  بود.

خانه تيمی ما در شهر ورامين نزديک تهران بود. غزال می بايست هر روز برای اجرای قرارهايش به تهران می رفت و برای اين که تنها نباشد مرا هم با خود می برد , که البته اينکار وی با مقرارات سارمان همخوانی نداشت . غزال در عين آنکه در مقام مسئول خيلی سختگير بود , ولی خودش آن کاری را که درست می دانست , می کرد و آن بخش از مقرارات سازمان را که قبول نداشت رعايت نمی کرد . خیلی وقت ها يک قرار صبح و يک قرار بعد از ظهر داشت و ما ساعت ها چادر بسر , کلت و نارنجک به کمر و سيانور در دهان در کوچه پس کوچه های تهران را می رفتيم و گپ می زديم. خیلی وقت ها برای  گذران وقت به حمام می رفتيم و چند ساعت در حمام می مانديم .  صبح ها سوار مينی بوس می شديم و به تهران می رفتيم . تفريح ما گوش کردن به آهنگ هايی بود که  راننده های مينی بوس گوش می دادند. آهنگ ها و شعرهايی که ارزش هنری و ادبی معينی  نداشت ولی قصه ها و عشق های مردم جنوب شهر را بيان می کرد. راننده های مينی بوس آن خط دو تا دختر جوان شيطانی را که هميشه سعی می کردند پشت صندلی راننده بنشينند و بگويند  آقای راننده می توانيد بی زحمت   آن ضبط را روشن کنيد. , می شناختند و آخرين نوارهايشان را برای ما می گداشتند. ما هنگام کارهای سخت درون خانه تيمی اين آهنگ ها را می خوانديم و می خنديديم.

پس از انقلاب  روزی پدر غزال به ستاد آمد تا از چند و چون زندگی مخفی و کشته شدن دخترش  سئوال کند. او را که عاقل مردی بود , خوش تيب , با بارانی بلند وسر و وضعی مرتب و برخوردی جذاب  پيش من آوردند. من که اصلا انتظار  ديدن او را نداشتم ونمی دانستم چگونه می توانم يکباره به 3 سال قبل از آن برگردم , تنها گفتم که غزال هميشه از او و خواهرش ياد می کرده و شروع به تعريف چند خاطره از غزال کردم . مثلا آنکه صبح زود روزهای جمعه هر دو خواهر به زيز لحاف پدر می دويدند و آن قدر اين  لحاف را اين طرف و آن طرف می کشيدند تا پدر بيدار شده و نتواند ساعت بيشتری در رختخواب بماند.... همين چند جمله من او را آن چنان منقلب کرد که نتوانست جلو اشک های خود را بگيرد و به بقيه صحبتش با من ادامه دهد.........

 

 

من طاهره خرم را نديده ام وشناخت من از او بر اساس شنيده هايم از ديگران است. روزی غزال در سال 55 با يک چمدان که درون آن لباس های مارک دار خارجی , مایو و  حوله و لوازم زينتی شيک  که من بعد ها نمونه  آن ها را در اروپا ديدم , به خانه آمد. پرسيدم اين ها از کجا رسيده ؟ غزال توضيح داد که رفيقی از اروپا آمده و مستقيما مخفی شده . او برای اين که خانواده اش شک نبرند به مسافرت خارج رفته و از آنجا دوباره بازگشته و به سازمان ملحق شده. پس از ضربه 8 تير که به کشته شدن کادرهای رهبری سازمان در خانه تيمی طاهره خرم و غلام رضا لايق مهربانی منجر شد, همسايه ها در مصاحبه هايشان از دختری قد بلند و چشم آبی که زن صاحب خانه بوده , صحبت می کردند. طاهره از فعالين فعاليت های دانشجویی دانشگاه صنعتی بود , با همان روحيه و رفتارتيپيکی که  دانشجويان فعال آن زمان در برنامه های کوهنوردی داشتند. من بارها به اين فکر کردم که  تحمل زندگی دشوار و محدود خانه تيمی برای آدمی مثل طاهره خرم که د ر زندگی  همواره همه چيز برايش مهيا بوده تا چه حد سخت بوده . شب اول مخفی شدن برای کسانی که به زندگی چريکی می پيوستند بالخص برای دخترها که به احساسات خود بيشتر راه می دادند , بسيار دشوار بود. جدايی  از تمامی علايق و وابستگی ها , جدايی از کسانی که فرد بدانان علاقمند است و می داند که ديگر آنها را نخواهد ديد.

در همان شب اول رويای  زندگی بر عظمت چريکی با واقعيت های تلخ و خشن خانه تيمی مواجه می شد. من روز مخفی شدنم نتوانستم يک لقمه نهار بخورم و خاطره شب اول هنوز با من است :

تکه نانهای کپک زده , سفره شام , چند سيب پلاسيده  و خانه ای در محله ای که برق آن قطع شده بود, و من در تاريکی شب احساس می کردم اين سياهی شب است که مرا بلعيده.  حميد اشرف به انوشيروان لطفی گفته بود  که چريک وقتی مخفی می شود, از زندگی گذشته و علائقش جدا می گردد و اين جدائی مثل يک زخم می ماند. وظيفه مسئول آنست که در التيام اين زخم , چريک جديد را ياری دهد و نگذارد که اين زخم چرکين  گردد. طاهره در خانه ای مخفی شده بود که غزال مسئول آن بود. خانه دو طبقه بوده و  طاهره در طبقه دوم راه می رفته . غزال در طبقه پايين خانه صدای قدم های بی قرار او را شنيده و بالا می رود و با کلماتی تند او را بباد انتقاد می گيرد. من نمی دانم که چطور غزال پر احساس نتوانسته بود موقعيت آن اولين شب را درک کند..................

طاهره پدرش را بسيار دوست داشته و تعريف می کرده که با وجود اين علاقه از زمانی که افکار چپ پيدا کرده بود چقدر پدرش را آزار داده . تعريف  کرده بود که چطور یکبار سر ميز مجلل غذا در يک ميهمانی خانوادگی چند متلک نثار بورژوازی و پدرش کرده بود . پدرش آنقدر خشمگين می شود که غذاهای سر ميز را برداشته و بسمت او پرتاب می کند. خودش می گفت : ناگهان ديدم  که باران ران و سينه مرغ است که از هر طرف بر سر و کله من می بارد.

 

 

من بارها به اين فکر کرده ام که چه چيز ليلا و صبا و طاهره و غزال زا در کنار هم قرار میداد. آنها تيپ هائی بودند  کاملا متفاوت , با پيشينه هايی که هيچ وجه مشترکی با يکديپر ندارند. آنها تنها در يک چيز با يکديگر مشترک بودند: نياز به دگرگون کردن و دگرگون شدن , نياز به پرواز . آنها خواستار تغيير بودند, تغيير جهان  , آنها جوانانی بودند  که می خواستند کارهای بزرگ کنند. روستا شهر آبکنار و خانه مجلل طاهره برای اين دو کوچک بود. آنان نمی خواستند به گونه  ای  که ديگران زندگی می کردند, زندگی کنند. راهنمايشان ندای احساس و دلشان بود.

 

شايد روزی کسانی به بررسی احساس های مادران و پدرانی بپردازند که بچه های خود را در اروپا گذاشته و به بيابان های عراق رفتند و کشته شدند, بدون آن که بخواهند اين را دلیلی بر حقانيت  ايده های آن ها بدانند. شايد روزی کسانی راجع به آرزوهای بچه ها و جوان هايی بنويسد که روی  ميدان های مين دويدند و تکه تکه شدند بدون آنکه بخواهند آن را دليلی بر قدرت  ايدئولوژی اسلام و يا فریبکاری و  قدرت پرستی حاکمان بدانند. بعبارت ديگر خود اين پديده ها و نه منافع و نتايج سياسی  آن مورد بررسی قرار گيرد. نسل اول فدائيان با ديگران يک تمايز پايه ای دارند. آنان زمانی بدين راه قدم نهادند که يک جنبش توده ای آنان را در اين مسير نمی راند. پرواز آنان با شماتت همه آنهايی که عقل جامعه را نمايندگی می کردند مواجه می شد. آنان در اين راه بايد عليه  همه حتی نزديک ترين عزيزان خود  می شوريدند. جايی خواندم که عاشق کسی است که قلبش وی را هدايت کند . به اين بيان ليلا غزال صبا و طاهره عاشق ترين عاشق ها بودند زيرا بدنبال ندای دلشان رفتند....

 

02.2003


__._,_.___
This is a non-political list.
Recent Activity
Visit Your Group
Y! Messenger

PC-to-PC calls

Call your friends

worldwide - free!

Discover photos

and scrapbooking

groups in the

Familyographer Zone

Real Food Group

Share recipes,

restaurant ratings

and favorite meals.

.

__,_._,___

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ