| در خويشاوندي :جمعي از كارشناسان، ميرزا قاسمي تا كجا آبادي را گفتند: چگونه است كه ما سي سال است تا كار دولتيم و ما را توانايي بسيار است، لكن شغلي فرا چنگ نياورده ايم و صرفه اي نبرده و اينك مي بينيم كه كوتاه زماني است تا تو از مسقط الرأس خويش بيرون شده اي و چشم خرد هنوز نگشوده و بر دست چپ و راست ننگريسته، بدين مقام رسيده اي و در اين مُقام نشسته. و اين ميرزاقاسمي رئيس بود در سازمان و هر تغيير كه در ديگر ردگان حادث مي شد بر حالت وي اثر نمي گذارد و هيچ كك وي را نمي گزيد. گفت: من اين مقام به پولتيك يافته ام. گفتند آن پولتيك كدام است؟ گفت: چهار چيز اول آنكه چون ضعيفي بينم در قبال وي قدرت خويش بنمايم و چون صاحب قدرتي بينم، در حضور وي به ضعف گرايم دويم آنكه واكس نزنم مگر كفش برتران را و به دستمال نرويم مگر غبار آيينه سروران را. سيم آنكه: چون بيخ تنومند نباشم سخت و خشك؛ بل شاخ تر باشم، نرم و تازه و هر باد كه بوزد، سرخم كنم و نشكنم. چهارم آنكه: خويشان وكسان در پيرامن خود به كار گمارم كه گفته اند: «القوم قوام، و يده درع، و قلمه سيف، و رأسه درقه و لسانه سك و انت تعيش في الحلقه بسلامة» يعني: اي فلان، قوم تو موجب قوام تو است و تو قائم به او هستي، چون تاك كه به قيم تكيه زند و روئيده شود؛ و چون قيم بردارند بر زمين اوفتد و بپوسد و دست او پر است مر تو را از گزند مخالفان و قلم او شمشير است كه بدراند شكم بدخواهان را و سر او سپر چرمين (آستردار) است كه تو را محفوظ و مضبوط بدارد از اصحاب (و شتم) و زبان او ميخ آهنين است و چون با آن ميخ آهنين بر تهيگاه بدخواه تو «سوك» زند، آن بدخواه رانده گردد و بگريزد و تو در حلقه قوم به سلامت زندگي بگذاري همچون چشم در حدقه و نگين در انگشتري و دُر در صدف. آن جمع چون اين را بشنيدند، گفتند: حبذا اي ميرزا كه اين پولتيك دانستيمي، هر كدام صد سازمان را آمديمي. اين بگفتند و بيش دم نزدند. در گاب و كتاب! ابن ابي مرحوم مردي بود ديرسال و ناخوش احوال. چون رحلت خواست فرمودن و مال نهادن وي را تشويشي حاصل شد از جهت فرزندگان، پس بر تختگاه نشست و آنان را پيش خواند و آنان، مهتر و كهتر در آستان به زانو نشستند و گوش باز كردند. پس فرزند مهتر را گفت: اي اكبري، «گاب» خواهي يا «كتاب»؟ گفت: «گاب» خواهم! پس گاب فرزند مهتر را داد آنگاه كهتر را گفت: اي اصغري، گاب خواهي يا كتاب خواهي؟ گفت: گاب خواستمي كه بزرگان گفته اند: عاقل در پي گاب است و غافل در پي كتاب. لكن اينك كتاب خواهم، هم از آن روي كه اكبري گاب را برده است و كتاب را نهاده. گويند: چون از سر جان برخاست، اخوان هر يك به سويي شدند و ميان گابي و كتابي مفارقت افتاد. پس اصغري سر در كتاب نهاد و خواند آنچه خواند؛ و اكبري آن گاو را بپروريد و شير بدوشيد و نتايج حاصل كردو گاوان بسيار فراهم نمود. چندان كه فرسنگ در فرسنگ روي زمين را فرا بگرفت و عده آن پديد نبود و او را اكبر گاوبوي1 نام نهادند از بسياري گاو كه داشت لكن درس ناخوانده بود و فهم ناكرده چندان كه حساب نمي توانست نگاه داشتن و كتابت كردن، و نزديك شد كه حساب گاوان از دست وي بيرون شد. پس اصغري را گفت: اي برادر درياب و دست گير كه حساب تو داني و كتاب تو خواندي و بي معاونت تو بر من خسران مي رود و بي معاضدت تو مال مرا نقصان مي رسد. گويند: برادر كهتر به سبب آن دانشها كه آموخته بود و علمها كه اندوخته بود، حسابداري نيكو مي دانست، از ساده و دوبل. پس نزد برادر به جسابداري ايستاد و سي سال در مزدوري اكبري بود و از فقر و فاقه نجات يافت به جهت آن گاوان! در دُم گاو! چنين آورده اند در حكايت كه جواني بوده است جوياي نام و (نان) و در بازار مي گشت به طلب شغل؛ و همزادگان را مي گفت: سهم لكم و سهم لي. يعني: اي سالكان پُرتاب و توان و اي مالكان مشاغل پُر آب و نان، سهمي به جهت خود برداريد از اين نعمت كه شماراست سهمي مرا دهيد كه آخر من نيز از شمايانم و دست من با دست شما در يك كاسه بايد بودن. گويند، روزي در راه گاوي ديد، يله و كسي طالب آن گاو، نه. پس دست باز كرد و دم آن گاو فرا چنگ آورد. گاو را پرواي جوان نبود. سم بر زمين مي كوبيد و شاخ مي انداخت و دُم از دستان خلاص مي خواست كردن. جوان انديشيد كه من، تنها با اين گاو برنيايم پس «قدير» را گفت ـ بچسب از شاخ حيوان! و اين قدير پسرخاله وي بود و بچسبيد. گاو را ناآرامي پديد شد. خواست تا جفتك پراند. دهان بگشود و نعره برآورد. جوان فرياد زد: اي «زينل» بيا و بچسب. ( و آن زينل همبازي وي بود در كودكي) و بيامد و بچسبد. اي «غضنفر» بيا و بچسب. و غضنفر همسايه بودو بيامد و بچسبيد. گاو گردن فراز كرد. ـ اي «....» بيا و بچسب. و آن «....» هم داماد غضنفر بود و جوان، نام وي نمي دانست و به قيافه مي شناخت. بيامد و بچسبيد و چون اندك زماني بگذشت، گروهي عظيم و كله و پاچه و زبان و سم و دم، آنچه خوردني بود و آنچه بردني و آن گاو به غيايت نحيف گرديده بود و لاغر و آن گروه مي گفتند: ـ اي گاو تو را رها نكنيم الا اين كه گاوي فربه بيابيم و دُم وي به چنگ آريم. و در كتاب «معرفة الگاو» آمده است كه گاو بركت باشد و دُم وي شغل و گرده وي بنز سواري و سر وي بورس (كه بروند و دلار باز آرند) و گردن وي ميز و گوش وي مبل راحت نعره وي، حق البوق و دست وي، دستمايه و پاي وي تكيه گاه ايمن و شير وي روزي بي زوال و پشك وي زر ناب. شناسنامه منوچهر احترامي نام: منوچهر نام خانوادگي: احترامي نام مستعار: پسر خاله، الف ـ اينكاره محل تولد:تهران تاريخ تولد: 1320 نام فرزندان طبع: حسني نگو بلا بگو، و....... |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر