کتاب های فارسی - آرشیو این وبلاگ در پایین صفحه قرار دارد

stat code

stat code

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

Re: [farsibooks] Fw: اینجا ماهشهر جهنم صنعت نفت

 

من هم 10 ساله که دارم توی این جهنم زندگی میکنم
و تازه بزارید بهتون بگم که کارمندهای پتروشیمی اینجازندگی رویائی دارند وای به حال ماها که داریم بصورت قراردادی و روزمزدی با مدرک مهندسی کامپیوتر کار میکنیم
اینجا برای یک قشر خاص مانند بهشت میباشد ولی متاسفانه برای بیشتر مردم مانند جهنم است
حتی اینترنت هم درست در اختیار نیست و تابستانها همراه با برق آب هم قطع میشود و در آنموقع ما جهنم واقعی را به چشم می بینیم


--- On Tue, 3/8/11, Amir De Burgh <amir_h300@yahoo.com> wrote:

From: Amir De Burgh <amir_h300@yahoo.com>
Subject: [farsibooks] Fw: اینجا ماهشهر جهنم صنعت نفت
To: farsibooks@yahoogroups.com
Date: Tuesday, March 8, 2011, 1:19 PM

 



با سپاس از آقای ....
با این مطالب موافقم. امید است که مقبول افتد و حداقل به دست مسئول یا مسئولانی برسد که امکانات و مزایای این منطقه را بیشتر کنند. بنده حدود یک سال در این منطقه بودم و شرایط وصف شده را تصدیق و درک می کنم









تازه استخدام وزارت نفت شده بودم. به من گفتند باید به ماهشهر بروم و در یکی از شرکتهای پتروشیمی آنجا کار کنم. تا به حال اسم ماهشهر را نشنیده بودم اما خوزستان را با تاریخچه اش و خصوصاً در جریان جنگ تحمیلی خوب می شناختم. به من گفتند جای خوبی است خوب هم حقوق میدهند، مردمش هم مثل تمام مردم جنوب شاد و سرخوش اند ولی فقط خیلی گرم است آن هم با کولر گازی درست می شود. با خودم فکر کردم هر چه هست ماهشهر یا شهر ماه حتماً جای جالب و دیدنی است چرا که چندین مجتمع بزرگ پتروشیمی، نفتی و اسکله تجاری در آنجاست و از همه مهمتر یک شهر بندری می باشد. و اینچنین شد که به سوی ماهشهر راه افتادم...

بعد از گذشت چندین ساعت راننده گفت ماهشهر خواب نمونی. با عجله بیدار شدم و به سمت در اتوبوس رفتم پایم را پایین نگذاشته بودم که موج گرمایی شدیدی با بخارات و بویی که تا کنون نشنیده بودم مرا در هم گرفت. با اینکه دم دم های صبح بود اما گرما و رطوبت بیداد می کرد انگار درون سونای بخار نشسته بودم، سونایی که دری برای خروج نداشت! رانندگانی را دیدم که می گفتند: کارون ، مارون، بارون ... منطقه ویژه ،... سوار یکی از آنها شدم هوا هنوز تاریک بود و از دور مشعل های آتشینی که انگار در دل دریا برافراشته شده بودند را دیدم. شعله بعضی از آنها شاید به 20 تا 30 متر قد می کشید. با خودم گفتم گرمای اینجا کم است این مشعل ها را هم کار گذاشته اند. انگار صدهزار بخاری گازی را یکجا روشن کرده بودند با این تفاوت که بخاری گازی دود نمی کند اما دود این مشعل ها در سیاهی شب نیز دیده می شد. نزدیک به ده دقیقه گذشت که وارد منطقه ویژه شدیم و راننده گفت سایت چند میروی؟ کدام شرکت؟ جوابش را دادم . 10 دقیقه بعد گفت رسیدیم. گفتم چقدر تقدیم کنم؟ گفت 5هزار تومان. کمی با او چک و چانه زدم اما راننده چون کولر هم زده بود پایین نیامد و همه پول را گرفت.

از ماشین که پایین آمدم گرما و رطوبت سر جایش بود ولی بوی هوا تغییر کرده بود. بوهای عجیب و بسیار ناخوشآیندی به مشام می رسید کمی هم در سینه ام احساس سوزش می کردم. بعدها فهمیدم این معجون مرگبارترکیبی است از انواع خوراکها، محصولات و مواد زائدی که شرکت های پتروشیمی منطقه تولید و یا گاهی درون هوای این منطقه رها می کنند. ساعت از 7صبح هم گذشته بود اما خورشید بیرون آمدنی نبود انگار هاله ای از گرد و خاک و غبار تمام فضا را مکدر کرده بود. می گفتند این خاک ها هدایایی است که از عراق به این سو می آید. آری عراقی ها از این سرزمین دستشان کوتاه نمی شود در زمان جنگ بمب و موشک و گلوله هایشان به اینجا می آمد ، بعد از جنگ هم گرد وخاک کشنده و تانکر های نفتکش شان.

خلاصه بعد از انجام کارهای اداری و ... به خوابگاه رفتم. خوابگاه اتاقی بود 12متری که دو تخت و دو کمد ،یک تلویزیون و یک هم اتاقی در آن قرار داشت. همه چیزش خوب بود بجز هم اتاقی اش. چون ساعت و تنظیمات و علایق زندگی ما کاملاً با هم متفاوت بود. این امر حتی به چندین بار درگیری و مجادله با هم نیز انجامید طوریکه روزها در شرکت به این فکر بودم که امروز چگونه با او مدارا یا مقابله کنم و...

صبح ها ساعت 7 باید کارت ورود می زدیم و عصرها ساعت 7 به خوابگاه می رسیدیم. زندگی بعد از کار ما شده بود دوش ، شام یکی دو ساعت تلویزیون و خواب تا روز بعد. یک روز پنجشنبه تصمیم گرفتم بیرون از خانه اوقات بگذرانم.صبح تا ظهر هیچ خبری نبود و شهر مثل شهر ارواح بود. ماشین هم مثل الان زیاد نبود که همه با یک وام پنج میلیونی صاحب پراید شوند. خیلی گشتم تا دو- سه تا پارک پیدا کردم. پارک ها با چند درخت شبیه به هم که اهالی آنرا درخت بی عار می گفتند، چمن هایی که بصورت نقطه ای از زمین بیرون آمده بودند و صندلی های آهنی که زنگ زده بودند و نشستن روی آنها با داغ شدن توسط مهر آهنی فرقی نداشت آراسته شده بودند. پرنده هم در آنها پر نمی زد. مثل باغ های بی بری که سالها به امان خدا رها شده بودند ویا بهتر بگویم تداعی بیشه زارهای افریقا در فصل تابستان. با خودم گفتم عیبی ندارد لااقل پاییز و زمستان خوبی خواهیم داشت و دریغا که نمی دانستم اینجا تابستان نه ماه است و فصل های دیگر هر کدام یک ماه! و تقریباً چهار ماه دما بالای پنجاه درجه سانتیگراد می رود.

با تعریقی که بدنم کرده بود و فضای سبزی که پارکها داشتند ماندن جایز نبود و تصمیم گرفتم به یک پیتزایی بروم. خیس و مستهلک به یک پیتزایی رسیدم و سراسیمه جلو کولر ایستادم تا سر و صورتم خنک شود. غافل از اینکه نمی دانستم یک روز از این طریق سینوزیت مزمنی نصیبم می شود که علاج نخواهد داشت.

 

 

کیفیت پیتزایی که در ماهشهر تناول کردم در حد نان سوخاری جنوب شهر بود اما قیمتش در حد ساندویچ خاویار شمال شهر. بعد از مدتی فهمیدم همه اجناس اینجا همینطوری هستند. میوه ، تره بار، خشکبار، ابزار و قطعات ، وسایل خانگی و... و از همه بدتر هزینه خدمات. حتی اینجا باید آب خوردن را هم بخری.آب لوله شور و پر از سنگلاخ است و چاره کار دستگاه تصفیه آب است. بله در ماهشهر همه چیز را در کمترین کیفیت و با بالاترین قیمت باید بخرید تازه اگر شانس بیاورید و چیزی را که می خواهید پیدا کنید. حتی برای خرید یک شلوار یا پیراهن باید به آبادان، اهواز و یا گناوه بروید!!! وگرنه با وجود یافتن جنس مورد نظر باید حداقل دو برابر پول بپردازید.

هزینه برق که دیگر بزرگترین جاروب پول شده و در فصل زمستان که یارانه برق را برمی دارند و ما مجبوریم به دلیل عدم وجود گازکشی از هیتر برقی استفاده کنیم چهار برابر ضریب بدی آب و هوا را باید به اداره برق بپردازیم.تازه اگر یارانه ها نیز حذف شوند باید هرچه داریم بدهیم تا بتوانیم لااقل در خانه هایمان خنک شویم. قدیمی ها راست می گویند که کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد ! نفت و گاز تمام ایران را خوزستان می دهد آن وقت خیلی از شهرها (و نه روستاها)ی اینجا گاز یا پمپ بنزین ندارد و البته جایگاه CNG که پیش کش دیگران.

از خیابانهای شهر که عبور کنید جوها و کانالهای آب را می بینید که پر از آب آلوده و لجن است که کاملاً راکد و بی حرکت هستند و گازهای عجیبی از آنها خارج می شود و بوی گنداب فضا را احاطه کرده است. این کانالها که منظره دهشتناک روبروی هر خانه و برزن در ماهشهر است اصلا معلوم نیست چرا ساخته شده اند و به چه کار می آیند چون آب یا گندابی را به جایی هدایت نمی کنند و فقط فزاینده آلودگی های شهری هستند. در فواصلی نا منظم در خیابانها و روبروی هرخانه تپه های کوچکی از زباله پذیرای حیوانات و حشرات شهری است و بوی بد منجلاب های خیابانی را مضاعف می کند.

با خودم گفتم حالا که تفریحگاهی وجود ندارد به خرید بروم هر چه باشد اینجا یک بندرگاه بزرگ است و اینطور شد که به بازار رفتم. بازار ماهشهر از یک خیابان ، یک میدان و یک کوچه باریک پر پیچ و تاب تشکیل شده است که در حین عبور از آن باید پیاده روهای ناهمگون و چاله دار را پشت سر گذاشت که با گرمای تشدید شده ای که از کولرگازی های مغازه ها ساطع می شود و سر و صورت آدم را در هم می کوبند حس پشیمانی از زنده بودن درون آدمی پدیدار می گردد و آدمی از خود می پرسد این چه جهنمی بود که آمدم؟ آیا اینجا شهر است؟ معمولاً شهرها را با اسامی مسما نامگذاری می کنند . قاعدتاً باید اینجا را خاکشهر، داغ شهر، نمک شهر، گنداب شهر، لجن شهر، ده شهر و... می گذاشتند یا اصلاً اسم شهر را از آن برمی داشتند زیرا از ساختار شهری و امکانات آن جز روستا بودن چیز دیگری را نمی توان حدس زد. هر وقت از مناظر دلربایی که برایتان تعریف کردم می گذشتم یا آنها را در ذهنم تجسم می نمودم با خودم فکر می کردم آیا ماهشهر شهردار دارد؟ آیا شورای شهر دارد؟ اصلاً سازمانی به عنوان شهرداری در آن وجود دارد؟  چرا اسم شهر روی آن گذاشته اند؟ و صنعت نفت این جهنم را از کجا پیدا کرده است؟ از ظواهر پیداست که ماهشهر 200 -300 هزارنفری هم جمعیت دارد که این خود شک و شبهه ها را دو چندان می کند.

همیشه از خود می پرسیدم: خدایا فردا اگر بچه هایم از من خواستند آنها را به پارک یا شهر بازی ببرم چکار کنم؟ شاید در چند ماه پاییز و زمستان بتوان آنها را با چند تا تاب و سرسره آهنی که روی شنهای درشت وسر و دست شکن  سوار شده اند مشغول کرد اما مابقی سال چطور؟ اکثر شهرها فضاهای بازی سربسته دارند که در فصل های خیلی سرد یا گرم بچه ها آنجا می روند و به نشاط و شادی می پردازند اما اینجا چه؟

دقیقاً چند سال بعد که فرزندم متولد شد همین حادثه رخ داد! وقتی به بچه ام می گفتم "بابایی بریم بیرون؟" می گفت "بریم بیرون چیکار کنیم؟" و من هیچ جوابی نداشتم. مجبور بودم او را سوار پراید قسطی ام کنم کولر را روشن کرده و بصورت ایزوله شده در شهرماه چرخی بزنم. طفلک وقتی بچه ام را به شهر خودمان می بردم مثل بچه دهاتی ها که تا کنون شهر و ساختار شهری ندیده اند بالا و پایین می پرید و به در ودیوار و ... دست می کشید و آنچنان ذوق می کرد که انگار او را به پاریس برده ام.

شاید در دنیا اینجا تنها بندری باشد که ساحلی برای شنا  ندارد. تنها شرکت خوارزمی  یک دریاچه ساحلی ساخته است که در آنجا می شود مقابل دریا نشست و دود کردن مشعل های منطقه را نگاه کرد.

تنها تفریح مردم اینجا فیلم نگاه کردن است. تلویزیون در خانه ها بیش از بیست ساعت روشن است. اگر کمی پولدار باشی و یک ماشین دست و پا کنی شاید با روزی یک بار گشت زدن و طی طریق مثلث مرگ آور ماهشهر سربندر بعثت ساعتی را خوش بگذزانی و از مناظر خاک اندود ، بی آب و علف و شوره زارهای آنجا لذت ببری.

سوای آن دسته از پیمانکاران محترم که این منطقه جولانگاهشان شده و بازار گرمی برای خود درست کرده اند و می توانند چند صباحی را آن طرف آب یا جاهای خوب این طرف آب بگذرانند ، مردم اینجا همه فکر می کنند مورچه های کارگری هستند که ثمره کارشان تفریح و خوشگذرانی مردم شمال یا همان فلانی هایی است که گفتم. خداوندا آیا از ما بهتران وجود دارند؟ اینجا نظام سرمایه داری در حد اعلایی بر پاست و ...

 نبود امکانات تفریحی رفاهی همگانی با توجه به شدت گرما و رطوبت اینجا و اعلام بهداشت و درمان منطقه باعث شده بیش از یک چهارم مردم دچار چربی خون و چاقی مفرط گردند و افسردگی شدید در آنها موج می زند. البته خوب است که بهداشت منطقه  لااقل می تواند چنین آمارهایی را دست و پا کند.  اوایل که آمده بودیم اینجا گفتند دوا و درمان در نفت رایگان است و نفت بهترین کلینیک ها را خودش اینجا ساخته است. این موضوع خیلی خوشحالمان کرد تا اینکه یکبار برای پر کردن دندانی که درد نمی کرد به کلنیک منطقه رفتم...

چیزی که بیش از حد در اینجا نمود دارد و به زندگی نکبت بار آن معنا بخشیده است گرفتن نوبت دندانپزشکی و متخصص است. صنعت نفت ماهشهر هر ساله رتبه اول مراکز درمانی را کسب می کند!  اینجا باید ساعت 4 -5 صبح برای گرفتن نوبت دندانپزشکی به کلینیک مراجعه کنید آنهم فقط پنجشنبه ها !!!!!!!!!! به تعبیری باید شب چهار شنبه را در کلینیک بعثت بخوابید تا بتوانید یک نوبت برای دندانی که یک هفته پیش درد می کرده بگیرید ! تازه اگر خودتان نوبت بگیرید دیگر هیچ یک از اعضای خانواده تان نمی توانند آن هفته به دندانپزشکی بروند و باید حتماً دندانشان درد نگیرد. استفاده از دو دندانپزشک برای جمعیتی بیش از بیست هزارنفر یکی از دلایل برتری بهداری و بهداشت صنعت نفت ماهشهر است. باید از ریاست محترم بهداشت منطقه پرسید آیا زمانی که خودتان هم دچار مشکل دندانی می شوید ساعت 4 صبح برای نوبت گرفتن مراجعه می کنید یا ... ؟  کلنیک داخل منطقه ویژه نیز چند متخصص تخریب دندان دارد که عدم مراجعه به آنها بهتر از رفتن و مداوا کردن است و مطمئناً نتیجه بهتری می دهد.

برای ویزیت شدن توسط متخصص باید هفته ها و ماهها صبر کنید. اگر خودتان مستقیماً به متخصصی که در اهوازوجود دارد ( ولی در شهرماه نه ) بروید شرکت هیچ هزینه ای به شما نخواهد داد. 

برای اینکه شما به جنوب آمده اید که سختی بکشید. 

    در شرکتها وبین پرسنل داغ ترین بحث گرفتن انتقالی و فرار از جهنم صنعت نفت است. بعضی ها به عسلویه می روند زیرا ضریب آنجا 4.6 است و از طرفی تا شیراز 3 ساعت راه است. اکثر شهرهای بزرگ و خوش آب و هوا هم دارای ضرایب خوبی هستند مثلاً تهرانی ها 1.5، اصفهان تبریز مشهد کرمانشاه همدان و ... 1.7 ، شیراز 1.9 ،  و ایلام 2 و ... وما اینجا با این شرایط 2/2 می گیریم حتی اهوازی ها و آبادنی ها هم ضریب 2 می گیرند! تازه آنها (شمالی ها) را با پاداش هایی که در خود شرکت تصویب می شود نیز کمک می کنند. مثلاً در بعضی از شرکت های شمالی 250 تا 350 هزارتومان حق مسکن می دهند. یا 40 درصد پایه را حق منطقه پرداخت می کنند. آنهایی که با ضریب 1.5 حقوق می گیرند حق ماموریت ، اضافه کار سوری و ... نیز مابقی را جبران می کند. من به چند نفر از آنها برخوردم که به ریش ما ماهشهری های مفلوک می خندیدند و افسوس ...

تازه این روزها نیز مالیاتها را افزایش دادند و دو برابر کردند. می گویند اینجا توسعه یافته شده است. من که هر چقدر اندیشیدم و اطراف را نگاه کردم جز توسعه خاک و گرد و غبار و آلودگی چیز دیگری ندیدم. احتمالاً شخصی که اینجا را توسعه یافته دیده در حال  ورانداز خاطراتش در سواحل قبرس یا هاوایی بوده است.

 

بحث جنجالی دیگر فروختن منازل بعثت به اشخاص غیرشرکتی و برداشتن حصار های آن است که عاقبتی جز تبدیل شدن به شهر جراحی ندارد. ودلواپسی مردم بعثت از این قضیه بسیار حائز اهمیت است. به جرات می توان گفت شهر جراحی یا همان چمران از روستاهای افغانستان نیز در سطح پایین تری قرار دارد. وقتی خانواده زنم برای اولین بار به اینجا آمدند از اینکه من دامادشان شده بودم کاملاً پشیمان شده بودند و به حال دختر بیچاره شان که باید 24 ساعت روزگار را در کنج عزلت و غربت خانه سپری کند اشک می ریختند. وقتی هم خبر تیراندازی گانگسترهای منطقه به طرف خودروها ی عبوری از جادههای اطراف بعثت و سرقت ، تجاوز و قتل زن و دخترهای شرکت به گوششان رسید وخامت اوضاع به بینهایت رسید و چاره ای نبود باید بلافاصله بعد از 9 ماه بچه دار می شدیم تا همسرم دیگر نتواند مرا بگذارد و برود. کما اینکه سه ماه تابستان را باید در تنهایی بگذرانم و بعد از یکی دو هفته دیوانگی دو سه روزی را پیش آنها بروم.

تا سال گذشته زمزمه هایی برای افزایش ضریب منطقه به 3.2 بود اما هیچ اقدامی نشد و پرسنل راهی جز فرار از منطقه پیدا نکردند. این آخر خط است و چاره ای جز رفتن نیست. حتی ساختار نظامی ها هم از نفت بهتر است و آنها بعد از گذران 4- 5 سال در مناطق جهنمی می توانند به جای دلخواهشان نقل مکان کنند. از طرفی شرکتها فکر می کنند با استخدام نیروی بومی می توانند فرار پرسنل را مهار کنند و ای دریغ که اهوازی ها یاا آبادانی ها نیز تحمل ماندن در ماهشهر را ندارند.

مدیران شرکت ها چون حداکثر سه چهار روز بیشتر در منطقه نیستند و خانواده شان در تهران یا شهرهای بزرگ دیگر حضور دارند و از تسهیلات مدیریتی فراوانی بهره می برند از کمبود امکانات سکنه و مشکلات ناشی از اسکان آگاه نیستند ویا این امر تاثیری روی آنها ندارد و بنابراین پیگیر این معضل نمی شوند. شرکت ها به راحتی اجازه انتقالی و ترخیص نیرو هایشان را نمی دهند. انگار ما به دنیا آمده ایم تا اینجا جان بکنیم و مانند زندانها یا اردوگاههای کار فقط کار کنیم و دیگر چیزی از زندگی نفهمیم.

مدیران صنعت نفت همه اینگونه شده اند. تعدادی از آنها دیگر( رویم به دیوار) خرشان از پل گذشته است و پشت سر هر چه گذشته دیگر اهمیتی ندارد. حقوق و مزایای آنچنانی می گیرند و اصلاً برایشان مهم نیست چه بر سر پایین دستی ها می آید. البته شاید زمانی که خود آنها زیردست بوده اند وضعیت طور دیگری بوده است. بعضی دیگر نیز خواسته یا ناخواسته با از ما بهتران (پیمانکاران) قاطی شده اند و خدارا شکر دستشان علاوه بر اینکه در جیبشان می رود در جیب دیگران هم می رود (البته با مجوز رسمی ) .

کسی بررسی نمی کند چرا همه می خواهند از اینجا بروند. کسی اهمیت نمی دهد که در اینجا چند صد هزار آدم یا بهتر بگویم انسان زندگی می کند. گاهی اوقات شک می کنم که آدم باشم. شاید مردم این منطقه فراموش شده اند، شاید کسی نداند که در اینجا هم آدمی وجود دارد و شاید هم می دانند و خودشان را به کوچه علی چپ زده اند. آخر کسی نیست بگوید که تمام ثروت و سرمایه این منطقه در ابتدا مال مردم اینجاست بعد مال ایران.

دست اندر کاران باید این را بفهمند که با این اوضاع بالاخره همه از اینجا می روند و در این شرایط کسی ماندنی نیست خصوصاً نیروی انسانی با سابقه و متخصص و این خود شرکت ها هستند که سرمایه هایشان را از دست می دهند و هزینه های آموزشی و تجارب گرانقیمتی که می تواند با فراهم آوردن اندکی از تسهیلات و دستمزدی بالاتر بهترین پشتوانه برای آنها باشد بدون ثمر از دستشان برود.

باشد که طوری زندگی کنیم که زمان مرگ نادم و سرگشته نباشیم

 
 

    

P Best wishes

             mamadreza 








__._,_.___
Recent Activity:
This is a non-political list.
.

__,_._,___

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ