با عرض احترام و سلام،مشکل ما، و جهان سوم و در حال توسعه، نیاندیشسیدن نیست. مشکل ما ، علمی نیاندیشیدن است.کلا جای سه نوع اندیشیدن یا تفکر در جامعه ما و جهان سوم نسبت به کشورهای پیشرفته، خالیست:1- تفکر علمی،2- تفکر نقادانه ، و3- تفکر خلاقانه. ضرورن دارد اندیشمندان روی این سه مقوله بیشتر کار نمایند و و آنرادر جامعه نهادینه نمایند
--- On Tue, 6/17/08, Reza Tareghian <tareghian61@
> From: Reza Tareghian <tareghian61@
> Subject: [farsibooks] Chera Digar Nemiandishim-
> To: "Yahoo Group Farsibooks" <farsibooks@yahoogro
> Date: Tuesday, June 17, 2008, 9:51 AM
> چرا ديگر نميانديشيم؟
> کوروش صفوي - سه شنبه 28 خرداد 1387
> [2008.06.17]
>
>
> اخيرا سوالي مطرح شده است که
> مدتها درباره آن به صورت
> خودآگاه و ناخودآگاه فکر
> کردهام. سوال اين است که چرا ما
> اساسا در کل علوم و بخصوص در
> زبانشناسي با مشکل عدم فکر کردن
> رو به رو هستيم. منظورم از ما،
> کشورهاي به اصطلاح "جنوبي"
> يا به تعبير ديگران، کشورهاي در
> حال پيشرفت است که ايران را هم
> شامل ميشوند.
> اين مشکل عدم فکر کردن، تنها
> گريبانگير ما نيست؛ بلکه آن را در
> کشورهايي مانند پاکستان و هند و
> مالزي و استراليا نيز ميبينيم.
> در زبان شناسي چه اتفاقي افتاده که
> وقتي دانشجو ميخواهد رسالهاي
> بنويسد، بايد سراغ استادش برود و
> از او بپرسد "درباره چه چيزي
> بايد کار کنم؟" اين مسئله، هم
> در دوره فوق ليسانس و هم دکتري
> مطرح ميشود. معمولا جوابي که
> به اين سوال داده ميشود، از جنس
> خروس قندي است و بيشتر به درد
> اطفال ميخورد: "شما مطالعه
> نداريد!" در حالي که من مطمئنم
> نسل حاضر از زبانشناسان به مراتب
> بيشتر از نسل ما مطالعه ميکند. در
> گذشته
> مسئله نسل ما بيشتر اين بود که
> دور هم جمع شويم و درباره مسائل
> زبانشناسي بحث کنيم و آن بحث را
> به جايي برسانيم. اينکه حالا
> لاينز يا سوسور يا مارتينه چه
> گفتهاند چندان براي ما مهم
> نبود، چون نسل ما را خيلي با اين
> جور اسامي درگير نميکردند.
>
> اين مشکل را ميتوان در دو لايه
> بررسي کرد: يکي لايه کل اجتماع که
> از لايه ديگر وسيعتر است، مثل
> مسائل اقتصادي استادان و تامين
> معيشت با حقوق حداقلي. ولي در
> اينجا بحث آن را مطرح نميکنم،
> چون همه ما آن را به خوبي
> ميشناسيم.
>
> در مورد لايه دوم بايد بگويم از
> حدود اواسط قرن پانزدهم ميلادي با
> کشف قاره جديد و بعد حرکت کشورهاي
> اروپايي مانند اسپانيا،
> انگليس، دانمارک و پرتغال به سوي
> اقصي نقاط دنيا، استعمارگري آغاز
> شد. اجازه بدهيد اين پديده را که
> در آن، هم استعمارگر شناخته شده
> بود و هم استعمار شده، در اينجا
> "استعمار خرد" بناميم. در
> مقابل استعمار خرد،
> "استعمار کلان" را معرفي
> ميکنم. از جنگ جهاني اول و به
> ويژه دوم به بعد، مجموعه اتفاقاتي
> مانند نظام بلشويکي شوروي،
> جنگهاي جهاني و... باعث شد گروهي
> از انديشمندان اروپايي به هر
> دليلي به آمريکا مهاجرت کنند. اين
> شرط، آمريکا را به ناحيهاي
> جهاني شده تبديل کرد، يعني شرايطي
> پيش آمد که امروزه تحت عنوان
> "جهاني شدن" از آن نام
> ميبريم. در چنين شرايطي، ما با
> نوعي "استعمار کلان" سر و کار
> داريم که در آن برخلاف استعمار
> خرد، نه استعمارگر ميداند
> مستعمرهاش کجاست و نه مستعمره
> ميداند تحت استعمار کيست. در
> کتابخانه کنگره آمريکا (Library
> of Congress) فرمولي به نام ال.سي.
> براي فهرست کردن کتابها وضع
> ميکنند و بعد ميبينيم امروزه
> در دورافتادهترين کتابخانه
> ايران هم براي فهرست کردن حتي
> پنجاه، شصت کتاب از همين روش
> استفاده ميشود، چون از طريق آن
> ميتوان به اينترنت وصل شد و
> کتابهاي مورد نظر را جستجو کرد.
> به عبارتي سادهتر، فهرست نويسي
> به روش ال.سي. از راه جهاني سازي
> به ما تحميل شده است.
>
> نمونه ديگر، شکل پلاکهاي ماشين
> است. چون جاي پلاک در ماشينهايي
> که وارد ايران ميشد باريک و
> کشيده بود، مجبور شديم
> پلاکهاي قبلي را که به خاطر پهن
> بودن از زير سپر آويزان ميشدند،
> عوض کنيم. همين ماجرا به طرز
> خندهدارتري در چين ديده
> ميشود؛ خط چيني که "کانجي"
> نام دارد و از بالا به پايين نوشته
> ميشود، بر روي پلاکهاي
> ماشينهاي وارداتي از اروپا و
> آمريکا و ژاپن، اجبارا از چپ به
> راست نوشته شد، چون پلاکها براي
> درج خطوط "هيراگما" و
> "کاتاکانا"ي ژاپني و حروف
> لاتين طراحي شده بودند. در اين
> مورد نيز چينيها تصميم گيرنده
> نبودند؛
> تصميم را ديگران گرفتند و آنها
> ناخودآگاه اجرا کردند.
>
> نمونه ديگر، اينکه يک شرکت خصوصي
> (!) در فلوريدا براي تعيين اعتبار
> مجلات علمي معياري را به نام
> آي.اس.آي. معرفي ميکند. سپس
> دانشگاههاي جهان به نسبت انتشار
> مجلاتي که از اين الگو پيروي
> ميکنند، رتبه بندي ميشوند،
> ولي اسم هيچ يک از دانشگاههاي
> ايران در ميان صد دانشگاه نخست
> اين رتبه بندي ديده نميشود. در
> نتيجه وزارت علوم بخشنامهاي
> صادر ميکند مبني بر اينکه از اين
> پس مقالات علمي بايد مطابق
> معيارهاي آي.اس.آي. نوشته و رتبه
> علمي اساتيد هم بر اساس تعداد
> مقالههاي آي.اس.آي. شان
> ارزيابي شود. اين باعث شد تا کسي
> که فرضا مقالهاي در
> يک مجله آي.اس.آي.دار که مالزي
> چاپ کرده تصور کند فيل هوا کرده و
> حالا بايد به همکارش که از قضا در
> فلان مجله داخلي مقاله بسيار
> خوبي هم نوشته پز بدهد.
> بعلاوه، يکي از ملاکهاي تعيين
> مقالات آي.اس.آي، لزوم ارجاع به
> مقالههاي غربي است. هيچ کس هم
> نميگويد که آخر در اين صورت،
> پنجاه درصد از مقاله علمي - پژوهشي
> يک ايراني بايد نقل قولهاي
> ترجمهاي از کتابهاي ديگران
> باشد، يعني چارهاي نداشته باشيم
> جزاينکه دائم بگوييم يول و
> ياکوبسن و جکنداف و... چه
> گفتهاند. اگر من به کسي ارجاع
> ندهم، دنيا علمي بودن مقالهام
> را قبول نميکند. ولي
> علمي بودن را چه کسي براي ما
> تعريف کرده است؟ کسي غير از
> خودمان.
>
> نمونه ديگر استعمار کلان، روش
> ارجاع دادن به سبک جهاني است. حالا
> کسي نميداند که مثلا چگونه
> ميتوان به کتاب بديع و
> قافيهي خزائلي و سادات ناصري
> ارجاع داد که نه ناشرش معلوم است و
> نه تاريخ نشرش؟ يا به کليله و دمنه
> که معلوم نيست نويسندهاش
> ابنمقفع است يا نصرالله منشي يا
> مجتبي مينوي، و از اين گذشته
> تاريخ هم ندارد.
>
> حال خطر اين جهاني سازي چه
> ميتواند باشد؟ تا اينجا که
> نميشود به هيچ يک از اين موارد
> اعتراض کرد. اشکال از جايي شروع
> ميشود که اين جهاني شدن در ما
> "نهادينه" بشود، يعني بي
> آنکه بدانيم، به استعمار از نوع
> کلانش گردن بگذاريم. همين
> ناآگاهي از تحميلي بودن قواعد
> جهاني سبب ميشود تا فقط کشورهاي
> شمالي حق و فرصت انديشيدن داشته
> باشند و کشورهاي جنوبي فقط روي
> انديشه آنها انديشه کنند. جهاني
> شدگي ناخودآگاه، ما را به جايي
> ميرساند که معني انديشيدن را
> فراموش کنيم. وقتي واژه
> "انديشيدن" نامفهوم بشود،
> چطور ميتوانيم بپرسيم "چرا
> نمي انديشيم؟"،
> حالا پاسخش طلبمان. چامسکي اين
> حق را به خودش ميدهد که بعضي از
> کتابهايش را بدون ارجاع به هيچ
> منبعي بنويسد -هيچ اشکالي
> ندارد؛ خيلي هم عالي است. ولي
> زبانشناس ايراني پيش از آنکه
> بداند فارغ از انديشههاي چامسکي
> هم ميشود انديشيد، خودش را از
> چنين حقي محروم ميکند. به همين
> دليل است که ما بيشتر "خبرنگار
> زبانشناسي" و -در بهترين
> حالت- "زبانشناسيدان"
> داريم تا "زبانشناس"؛ به
> همين دليل است که ما هنوز
> نتوانستهايم بسياري از مسائل
> زبانيمان را حل کنيم؛ ما هنوز
> حتي يک دستور زبان فارسي مبتني بر
> زبانشناسي باشد ننوشتهايم! در
> عوض، هميشه کساني بودهاند که
> از اين دستور نانوشته هم ايراد
> بگيرند.
>
> به اين ترتيب، جهاني شدن، ما را در
> مسيري انداخته که فکر نکردن
> برايمان نهادينه بشود و خيال کنيم
> اين رفتار، خود علم است، در حالي
> که علم و انديشه جدا از مد پاچه
> شلوار است؛ ديدگاههاي کساني چون
> دريدا و بارت و فوکو که اساسا
> نظريههايي زباني هستند، بيرون
> از حيطه زبانشناسي مدتي چنان نقل
> همه محافل ميشوند و دربارهشان
> چنان بحثهاي داغي در ميگيرد
> که من زبانشناس هم از آنها سر در
> نميآوردم. وقتي اداي عالم بودن،
> جاي خود را به فرهنگ علم بدهد،
> ديگر انديشيدن مطرح نخواهد بود.
> آنقدر اطلاعات وارداتي به خورد
> دانشجو داده ميشود که ديگر
> جايي براي انديشيدن باقي
> نميماند. البته من نميگويم که
> بدون داشتن اطلاعات کافي ميتوان
> انديشيد؛ انديشه بايد در کنار
> مطالعه باشد. در شرايطي که
> استعمار کلان يله ميشود در
> محدوديتهاي اجتماعي و پس از
> نهادينه شدن، به زبانشناسي هم
> نشت ميکند، فقط و فقط از يک راه
> ميشود آن را کنار زد: از راه
> انديشيدن در کنار مطالعه.
> منبع: مجله بخارا، شماره 63
Change settings via the Web (Yahoo! ID required)
Change settings via email: Switch delivery to Daily Digest | Switch format to Traditional
Visit Your Group | Yahoo! Groups Terms of Use | Unsubscribe
__,_._,___
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر