جنبش سبز در کدام سوی چوبهی دار ایستاده است؟
شماره تلفن تماس با ما در تهران: ۸۴۶۹۳۹۲۲
آدرس سایت سازمان www.fadaian-minority.
برگرفته از رادیو دمکراسی شورایی
============
جنبش سبز در کدام سوی چوبهی دار ایستاده است؟
برتولت برشت: نخست برای دستگیری کمونیست ها آمدند، من هیچ نگفتم، زیرا من کمونیست نبودم. بعد برای گرفتن کارگرها و اعضای سندیکاها آمدند، و من هیچ نگفتم، چون عضو سندیکا نبودم، سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند، من باز هیچ نگفتم زیرا من پروتستان بودم. سرانجام برای گرفتن من آمدند، دیگر کسی برای حرف زدن نمانده بود.
شب چهارشنبه ۲۰ آبان خواب از سر بسیاری ربوده شده بود. فردای آن روز قرار بود احسان فتاحیان، جوان ۲۷ سالهی کُرد اعدام شود. روز چهارشنبه، روزی بود که آنان که قلبشان برای آزادی میتپد، با دلهره و نگرانی به سایتهای رسانهای سر زدند. شاید امیدی هر چند واهی هنوز در دلهایی سوسو میزد شاید که احسان هنوز زنده باشد. اما واقعیت تلخ و خشن جمهوری بیداد اسلامی بار دیگر خود را به رخ تمام توهمات کشید. توهماتی که از آغاز کشتارهای رژیم تاکنون در پی تحمیل رویای اصلاحطلبی و حتی کاهش توحش پس از سی سال حکومت جمهوری اسلامی هستند. احسان فتاحیان صبح روز چهارشنبه اعدام شده بود. او همزمان که به سوی مرگ هل داده میشد، خود با انداختن چارپایهی زیر پایش، مرگ و جمهوری اسلامی مرگ آفرین را به ریشخند گرفت.
اعدام زندانی سیاسی از آغاز به قدرت رسیدن رژیم جمهوری اسلامی، زنجیری است که طی سی و یک سال هرگز از هم گسسته نشد، حلقههایی همگون و هم اندازه که اولین آنها در اولین سالهای پس از قیام ۲۷ به هم پیوستند و پس از آن تاکنون هر روز به طول زنجیر اضافه میشوند.
آنان که دوران سیاه خفقان و سرکوب دههی شصت را تجربه کرده و جان سالم به در بردند، امروز شاهد آن هستند که احسان فتاحیان که آن سالها به دنیا آمد، امروز به همان چوبههای دار نفرت و کینه آویخته شد. آنان از رسانههای حکومتی امروز همان یاوه سراییهایی را میشنوند که رژیم در آن سالها در مورد اعدام زندانیان سیاسی تحویل مردم میداد، اتهاماتی از قبیل محارب، تروریست و غیره که شکوفهی زندگی هزاران جوان را در آن سالها پرپر کرد. جوانانی که شاید تنها به این دلیل دستگیر شده بودند که در خیابان به پشت سر خود نگاه کرده بودند و این از نظر پاسداران رژیم به معنای ضد تعقیب زدن و عضویت در یک سازمان سیاسی و به اصطلاح رژیمی تروریستی و ملحد بود. یا جوانانی که در بازرسیهای بدنی خیابانی به این دلیل دستگیر و بر روی تختهای شکنجه کشیده شدند که مسواکی در کیفشان یافت شده بود، که این هم از نظر جلادان رژیم نشانهی زندگی در خانههای تیمی و عضویت در گروهی باصطلاح محارب و تروریست بود.
به این ترتیب دامنهی مفهوم زندانی سیاسی در رژیم جمهوری اسلامی همواره گسترده تر شد تا زمانی که امروز نسلی جدید که خاطرهای از دههی شصت در ذهن ندارند در چنگال خونریز جمهوری اسلامی گرفتار آمدند و در جایگاه زندانی سیاسی قرار گرفتند.
اما چرا در رسانههای جنبش سبز نامی از آنان به عنوان زندانی سیاسی برده نمیشود و این امتیاز تنها به فعالان احزاب اصلاح طلب داده میشود؟ چرا از آنان تنها به عنوان "بازداشت شدگان حوادث اخیر" نام برده میشود؟ چرا از تجمع خانوادههای زندانیان در مقابل اوین، به عنوان تجمع "خانوادههای بازداشت شدگان اخیر" یاد میشود و از دیدار خانوادههای اعضای احزاب اصلاحطلب به عنوان دیدار یا ملاقات "خانوادههای زندانیان سیاسی"؟
چرا هر حکمی که برای یکی از زندانیان سیاسی اعتراضات اخیر صادر میشود، یا هر حرف و سخن و خبر تازهای در تمام رسانههای سبز به سرعت منتشر میشود، اما خبر اعدام احسان فتاحیان یا با بیاعتنایی کامل مواجه شده و یا تنها در حاشیه عنوان میشود؟ آن هم در حالی که امروز دوازده زندانی سیاسی در زندانهای کردستان همان سرنوشت احسان فتاحیان را انتظار میکشند و مردم سنندج، از جمله دانشجویان به تظاهرات دست میزنند؟
آیا اگر امروز سهراب اعرابی جوان زنده بود، و میدانست به همان سرنوشتی دچار میشود که نسل پیش از او در دههی شصت بدان گرفتار آمدند، خود به اعتراض و فریاد علیه جنایتکاران جمهوری اسلامی در دههی شصت و عاملان اعدام احسان فتاحیان برنمیخاست؟ آیا برای آنان که زندهماندهاند، شال سبز سهراب اعرابی، ابزاری برای محکوم کردن قتل او و شلوار کردی احسان فتاحیان دلیلی بر سکوت در مقابل قتل اوست؟ یا دلیل اصلی این است که بسیاری از جوانانی که خود را وابسته به جنبش سبز میدانند، هنوز فرصت تفکر عمیق راجع به مفاهیمی مانند آزادی را نیافتهاند؟ و رسانههایی که در خبررسانی سیاست مشخصی را اِعمال میکنند، از این موقعیت سوء استفاده کرده و سعی در سانسور و انتخاب اخبار هدفدار جهت اجرای رهنمودهای میر حسین موسوی در جلوگیری از رادیکالیزه شدن قیام مردم و نجات اصل و پایههای رژیم را دارند؟ رژیمی که در اصل و پایه همان است که در دوران نخستوزیری موسوی و کشتار دههی شصت بود و همین است که امروز حتی تحمل خود موسوی را هم ندارد.
اما اگر در این زمان پرهیاهو مجال لحظهای برای تعمق دست دهد، به این سخنان برشت میاندیشیم:
نخست برای دستگیری کمونیست ها آمدند، من هیچ نگفتم، زیرا من کمونیست نبودم. بعد برای گرفتن کارگرها و اعضای سندیکاها آمدند، و من هیچ نگفتم، چون عضو سندیکا نبودم، سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند، من باز هیچ نگفتم زیرا من پروتستان بودم. سرانجام برای گرفتن من آمدند، دیگر کسی برای حرف زدن نمانده بود.
و سپس از خود سوال میکنیم آیا قیام مردم ایران برای آزادی و عدالت به انحصارطلبی رنگها گرفتار آمده یا جنبشی مستقل و رنگارنگ است که هم احسان فتاحیان و هم سهراب اعرابی را در خود جای میدهد، هم حقوق کارگران و زحمتکشان را میطلبد و هم خواست رفع تبعیض جنسی علیه زنان، هم از رفع ستم به خلقهای ایران دفاع میکند و هم خواهان رفع حکم اعدام برای نوجوانان است؟
آنگاه از خود میپرسیم بخشی از جنبش سبز که دنبالهرو موسوی و دیگران است، و از استقلال فکری برخوردار نیست، در صبح روز چهارشنبه در کدام سوی چوبهی دار احسان فتاحیان ایستاد؟ در کنار جلادان؟ یا در کنار آنان که در سکوت به نظاره برخاستند و به خود تسلی دادند، امروز برای اعدام "دیگری" آمدهاند و یا در آنسوی دیوار زندان در جمع آنان که با تمام وجود فریاد زدند: زندانی سیاسی آزاد باید گردد.
برگرفته از رادیو دمکراسی شورایی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر